هوای گریه ام امروز آفتابی بود
فضای سینه ام خشک و صاف
خورشیدم اما دلتنگی می کرد
بهانه می گرفت و سینه ام را چنگ می زد
باران می خواست که نیلی رنگین کمانش را کامل کند
هنوز یاد نگرفته این غریب خوش باور
که ابرها به بادی سبک می آیند و به نسیمی بی خیال رد می شوند
روی آبی باورش کمی سیاه پاشیدم
گفتم این نیلی است
قبول کرد اما باور ـــــــــــــ نه

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر