۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...77...








هوای گریه ام امروز آفتابی بود


فضای سینه ام خشک و صاف



خورشیدم اما دلتنگی می کرد

بهانه می گرفت و سینه ام را چنگ می زد

باران می خواست که نیلی رنگین کمانش را کامل کند



هنوز یاد نگرفته این غریب خوش باور

که ابرها به بادی سبک می آیند و به نسیمی بی خیال رد می شوند



روی آبی باورش کمی سیاه پاشیدم

گفتم این نیلی است



قبول کرد اما باور ـــــــــــــ نه


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر