۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...43...




تقدیم به بانو پروین فهیمی و فرزند سربلندش سهراب اعرابی و تمام مادران و شهدای راه آزادی ایران -----برگرفته از شاهنامه


به نام خداوند جان و خرد



در پهناور سرزمین ایران حکومتی بود مستبد و دین مدار

حاکمی از فرزندان آسمان سیاه شب و مردمی به بلندای سهند و سبلان

دخترانی شیردل اما اسیر...... پسرانی تنومند اما نه چندان دلیر

روزگار سپری می شد اما شب همچنان شب بود

تا اینکه روزی از دل این آسمان سیاه شب ، پروین بانویی درخشید و باردار نور شد



چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه یکی کودک آمد چو تابنده ماه

چو خندان شد و چهره شاداب کرد ورا نام پروین سهراب کرد

چو یکماه شد همچو یکسال نبود برش چون بر رستم زال نبود

چو سه ساله شد ساز میدان نگرفت به پنجه دل شیر مردان نگرفت



سهراب پروین پسری بود چون تمام پسران ایران زمین که شاید روشنایی چشمان جسور پروین گوشه ای از سیاهی آسمان همیشه شب ایران را در برابر چشمانش درخشان کرده بود.

سهراب چون سروی راست قامت بزرگ و بزرگتر می شدو پروین به خود می بالید از اینهمه بالا بلندای آزاد

نوزده ساله بود که از پروین نشان ایرانی روشن خواست

مادر دماوند را نشانه گرفت و با آه گفت: آن بالای بالای بالا جهانی است سبز سبز. ایران آزاد ما به جادوی حاکم ظالم اسیر است اگرروزی این جادو شکسته شود ما همه ایران سربلند خود را باز خواهیم یافت.

سهراب جوان راز شکستن طلسم آزادی میهن را پرسید و مادر پاسخ داد:

سبز باش فرزندم اما نه سبز اسارت و ریا .... سبز آزاد باش و راستی و سرفرازی که این طلسم تنها با سبز شدن و به بار نشستن شما فرزندان میهن شکسته خواهد شد. اما ظلم و خودکامگی و قدرت جادویی حاکم را هم به یاد داشته باش که در این راه تا کنون گل ها پرپر شده و خون ها ریخته

آنگاه پروین گوشه ای از دامن سبز خود را شکافت و به نشان آزادی به بازوی سهراب بست و او را به سمت قله های سربلندی رهسپار کرد.



بمالید سهراب کف را به کف به آوردگاه رفت از پیش صف

از ایران نخواهی همی یار کس چو من باشم و تو به آورد بس

به آوردگه مر تو را جای نیست تو را خود به یک مشت من پای نیست

نگه کرد حاکم بدان سرفراز بدان سبز و چنگ و رکاب دراز

بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم زمین خشک و سرد و هوا گرم و نرم

که سی سال بسی دیدم آوردگاه بسی بر زمین پست کردم سپاه

تبه شد دیو طاغوت بر دست من نگشتم در این سی به سویی که بودم شکن

چو آمد زحاکم چنین گفت و گوی بجنبید سهراب را دل بدوی

بدو گفت کز تو بپرسم سخن همی راستی باید افکند بن

یکایک نژادت مرا یاد دار ز گفتار خوبت مرا شاد دار

چنین داد پاسخ که رستم نیم هم از تخمه ی کوروش و داریوش هم نیم

منم از سپاه زمان و مکان بجنگم همی تا ظهور ولی زمان

به آوردگه رفت و نیرو گرفت همی مانده از گفت مادر شگفت



دود بود و آتش و هیاهویی عجیب ، زمان گویی قصد حرکت نداشت

سهراب یادگار سبز مادر را محکم تر بر بازو گره زد، مشت خود را ببست و بیفشرد ران

او که از پروین جز راستی و آزادمردی چیزی نیاموخته بود به حرمت رزم و میدان با لبی خندان دستش را به سوی حاکم دراز کرد



ز حاکم بپرسید خندان دو لب تو گفتی که با او به هم بود شب

که شب چون بدی روز چون خاستی ز پیکار دل برچه آراستی

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین بزن جنگ بیداد را بر زمین

نشینیم هر دو پیاده به هم بمی تازه داریم روی دژم

حاکم ظالم اما دل به دل سهراب جوان نمی داد و جز نفرت و بیداد پاسخی نداشت و اینگونه بود که



یکی از دگر ایستادند دور پر از درد قدرت پر از رنج پور

بدل گفت حاکم که هرگز نهنگ ندیدم که آید به دینسان به جنگ

زره بود و دود و تفنگ و باطوم جوانی و رویا و آزادی مرز و بوم

به باطوم تن سهراب را چاره کرد که از این بجنباند اندر نبرد

دل سبز او را نبد آگهی بماند از هنر دست حاکم تهی

هر آنگه که خشم آورد بخت شوم شود سنگ خارا به کردار موم

سرافراز سهراب را زوردست تو گفتی که چرخ بلندش ببست

زدش بر زمین چون به کردار شیر بدانست که آنهم نماند به زیر

سبک سلاح از قفا بر کشید دل شیر بیداد دل را درید

هر آنگه که تو تشنه گشتی به خون بیالودی این خنجر آبگون

همی بی تن و تاب و بی توش گشت بیفتاد از پای و بیهوش گشت

بپرسید از آن پس که آمد به هوش بدو گفت با ناله و با خروش

بگو تا چه داری ز ایران نشان که کم باد نامش ز گردنکشان

بزد نعره و خونش آمد به جوش همی کند موی و همی زد خروش

چو سهراب حاکم بدینسان بدید نیفتاد و هوش از سرش بر دمید

بدو گفت گر زانکه جادوی ایران تویی بکشتی مرا خیره بر بدخویی

کنون بند بگشای از جوشنم برهنه ببین این تن روشنم

چو برخاست آواز کوس از درم بیامد پر از خون دو رخ مادرم

همی جانش از رفتن من بخست به بازوی من پارچه ای سبز بست

که این سبز رنگ آزادی است سبز ایران و جان و جوانمردی است

نشانی که بد داده مادر مرا بدیدم نبد دیده باور مرا



سهراب جوان در عین ناباوری از جنگ نامردانه ی حاکم با چشمانی باز و لبی خندان دل از این دنیای فریب و بیداد کند و رفت اما به به سبزی خاک و روشنایی آسمان وطن هنوز امید داشت.

به مادر خبر شد که سهراب مرد................................

برآورد بانگ و غریو و خروش زمان تا زمان او همی شد ز هوش

همی خاک تیره به سر برفکند بدندان همه گوشت بازو بکند

بسر برفکند آتش و برفروخت همه روی و موی سیاهش بسوخت

همی گفت که ای جان مادر کنون کجایی سرشته به خاک اندرون

چو چشمم به ره بود گفتم مگر بیابم ز فرزند میهن خبر



دریغش نیامد بر آن روی تو بر آن بزر بالا و آن موی تو

بپرورده بودم تنت را به ناز ببر بر به روز و شبان دراز

کنون من کرا گیرم اندر کنار که باشد همی مر مرا غمگسار

کرا خوانم اکنون بجای تو پیش کرا گویم این درد و تیمار خویش

نشان داده بود از وطن مادرت ز بهر چه نامد همی باورت

کنون مادرت ماند بی تو اسیر پر از رنج و تیمار و درد و زخیر

همی گفت و می خست و می کند موی همی زد کف دست بر خوبروی



سهراب جوان که هنوز چشم به راه آزادی وطن داشت ....................



به پروین چنین گفت کین چاره نیست به آب دو دیده نباید گریست

چو برق آمدم رفتم اکنون چو باد به مینو مگر بینیم باز شاد

ز سختی برستم فرو بسته دم بر آتش دل و دیدگان پر زنم

بتازید تا کار سهراب چیست که بر شهر ایران بباید گریست

دل اندر هوای سپنجی مبند سپنجی مباشد بسی سودمند





از این داستان روی برتافتم به کار نداها و کامرانها بپرداختم

یکی داستانست پر آب چشم دل نازک از ظلم آید به خشم

بتازید تا کار سهراب چیست که بر شهر ایران بباید گریست

بتازید تا کار سهراب چیست که بر شهر ایران بباید گریست

بتازید تا کار سهراب چیست که بر شهر ایران بباید گریست


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر