می دانم
باور نمی کنی که دست لرزه ای
روزی ببرد تو را به دل لرزه های ناشناس
و زندگی ات را بجنباند تا عمق شیارهای زمین و هفت آسمان
اما باور کن
لرزش دستانم
داغی است همیشگی بر پیشانی
لرزش دلم اما
داغی شد ماندگار بر روح و روانم
دستانم می لرزید
می لرزند
سالهاست
مادرزادی
از کودکی تا به دیروز
آواز استکان ها در سینی گوشم را می خراشید
با خودش می گفت:
چه زیباست لرزش دستان زنی از برای من
با خودم می گفتم:
چه زیباتر است سادگی احمقانه ی مردی از ورای لرزش موروثی دستانم
به خود که آمدم او هم می لرزید
دنیا می لرزید
خدا می لرزید
آتقدر لرزید و لرزیدم
تا به دل هامان رسید
وای.... وای
روزی که به خود آمدیم گام هایمان هم لرزیده بود
نه
لغزیده بود
و زندگی تکان می خورد تا عمق شیارهای هفت آسمان
تا آتش فشان های وجود
تا خود خدا
حالا
هنوز دستانم می لرزند
هنوز آواز استکان ها در سینی گوشم را می نوازد
اما
با همین دستان لرزان
آن چنان دل شیدایم را به پاها ی لغزانم گره زده ام
و از گلو گاه زنانه ام حلق آویز شده ام به زندگی
که باز نشود این گره
حتی به دستان تو
که نلغزد قدم هایم
حتی به خاطر تو
که آب از آب تکان نخورد
که بمانم
آرام
ساکت
ساکن
اگر خدا بخواهد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر