۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

...85...






هرچه نگاه می کنم
هرچه می خوانم

مردم کوی و بازار
قلم به دست ها و شعر فروشان

موی سفید تجربه و متر بزاز تجریش
حافظ و فنجان قهوه و مرغ عشق رمال

همه بر سرم می کوبند که ای ساده دل بی پروا
دل نبسته بود که بریده باشد
رفت........... تمام شد

همه__________
جز این دل که وامانده
میان شوق آمدنت
و شوک رفتنت


وای از بلاتکلیفی
وای از تو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر