هرچه نگاه می کنم
هرچه می خوانم
مردم کوی و بازار
قلم به دست ها و شعر فروشان
موی سفید تجربه و متر بزاز تجریش
حافظ و فنجان قهوه و مرغ عشق رمال
همه بر سرم می کوبند که ای ساده دل بی پروا
دل نبسته بود که بریده باشد
رفت........... تمام شد
همه__________
جز این دل که وامانده
میان شوق آمدنت
و شوک رفتنت
وای از بلاتکلیفی
وای از تو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر