آهای مرد جوان
مرد خوش بیان
از من دور نشو.... بیا
می دانی؟ من غیب گویم
آینده را خوب می گویم
اصلا بیا فالت بگیرم..... چرا تردید داری؟ ستاره ی اقبالت بلند است....
کافی است قهوه ات را بنوشی تلخ تلخ
فنجان را به من بده.... تلخی قهوه را من می چشم تو تنها نیت کن
واااااای نگاه کن
از کوه و اشک و دشت و کیسه ی زر که بگذریم
در طالعت زنی است خسته وتنها
اما مغرور
شکار خوبی است برای روزهای کسادی ات
دردش را که گفت.... اشکش را که دیدی
بدان باورت کرده
آی شیطان..... من تورا خوب شناختم
نگاه کن____ خط کج کف فنجان را ببین
این یعنی به مراد دل که رسیدی راهت را کج می کنی
عجیب هم نیست که مردی و جوان
پس به من نگو که عاشق شدی و درمانده
از دلتگی و خستگی هم چیزی نگو
تو فقط درد می کشی
____ مسموم شده ای انگار
دردت داغ است و گذرا
زیر دلت تیر می کشد هرازگاهی
می بینی؟؟؟ جبر روزگار فالگیر خوبی ساخته از من
حالا باقی اش را گوش کن
هاااا.... از آن زن می گفتیم
نگران نباش
دردت که آرام شد خودش راه برگشت را پیدا می کند
این جاده را ببین
تو کافی است بیازاریش
بی سیرت که شد____ بی حرمتش هم که بکنی زودتر می رود
نگران چیزی نباش
من زنها را خوب می شناسم
.
.
.
به من نگاه نکن مرد
من فریب نمی خورم آمدم فالت را بگویم و دستمزدم را بگیرم
اصلا همین قهوه ی تلخ کافی است
باور کن من نه تنهایم و نه خسته
من آن زن نیستم به جلدم نرو
.
.
.
خورشید سر به زیر شده بود
زن در امتداد جاده می رفت
تیر می کشید درست زیر دلش
باورش تلخ تلخ
و در این اندیشه بود که چه رابطه ای است میان فنجان قهوه و صدای نفس های تند مسافری که کنارش نشسته بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر