۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...61...




به آینه که نگاه می کنم


هیچ چیز آشنا نیست

هرچه هست سرد است و شکننده

گویی سراپا ترک برداشته ام

چشم هایم خشک خشک است

دیگر درخشان نیست

می ترسم ... باید چشم هایم را ببندم

نه..............



باید کمی گریه کنم

قامت خودباوری بپوشم

برایم تنگ شده مثل تمام آنچه که در گذشته آزادانه داشتم

1.2.3

صدایم مصمم نیست

باید تکرار کنم....

حتی باید آواز بخوانم

بارها به لحظه های خود خیانت کرده ام

دیگر کافی است. دست کم تا مدتی کافی است



باید بیشتر آب بنوشم

لیوان را محکم تر در دست بگیرم

گویی قلبم سال هاست یخ زده است

باید قدم بزنم

بروم، بروم، بروم

چه خوب

هنوز نفس دارم

هنوز نفس می کشم

پس هستم..... وجود دارم

باید اندامم متناسب باشد

متناسب با فکرم ، روحم ، احساسم

باید حرکت کنم.... تحجر در شان من نیست



باید کمی گریه کنم...

تمرین می کنم.... 1.2.3

اشک هایم سرازیر شدند

من توانستم

از پشت زلالی اشک هایی که با پنجره چشمانم آشتی کردند

به آینه لبخند می زنم

دیدی آینه؟ من آشتی شان دادم

اشک می ریزم

نفس عمیق می کشم

سرم باید بالا باشد

اکنون صدایم به اندازه ی کافی مصمم است



حال چشمانم باز باز است و درخشان

با صلایت و زیبا به آینه نگاه می کنم

با صدای بلند می گویم



دیگر گذشته ای وجود ندارد

دیگر گذشته ای وجود ندارد



لبخند می زنم

من باز زیبا شدم

زلال

آرام



پ ن : پست قبلی رو گذاشتم تا اگه هیچ جوری لبخند رو لباتون نیومد بخونیدش.... مسخره تر از این دیگه نمی شه حرف زد


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر