گاهی شاید لازم باشه که حتی خاطرات رو هم گرد گیری کرد
اول دستی به سرم می کشم موهامو مرتب می کنم ابروهامو تمیز می کنم و یه سیگار روشن و یه ژست خانمانه ......
از پنجره به باغ روبرو نگاه می کنم
سعی می کنم گذشته مثل یه فیلم واسم پخش بشه بدون سانسور
تمام لحظه های تلخ و شیرین تا جایی که تو ذهنم می یان از جلو ی چشام رد می شن
لحظه هایی که شاید به قول آقایون پر بودن از گناه و هوس
لحظه هایی که باز به قول آقایون سرشار از معنویت و پاکی بودن
لحظه هایی که پر بودن از عشق و آرزو
لحظه های پر از شور و شادی
و
لحظه هایی که یادآوری سختی و رنجش هاشون رو شاید نشه تاب آورد
هر کدوم رو توی دسته ی خودش جای می دم
مرتب و تمیز
چه زیبا که خالق تمام اون لحظه ها من بودم و نه هیچ کس دیگه
من سناریویی نوشتم به بلندای ۳۳ سال زندگی
اثری از خودم گذاشتم کاملا مستند
و نمی دونم این اثر تا کی و کجا ادامه داره
حتی پایان داستان رو هم نمی دونم
فقط می تونم بگم:
To Be Continued
از هیچ سکانسش ناراضی نیستم و برای بازپخش شدنش حتی آمادگی کامل دارم
در مقابل هر منتقدی می شینم و نقد می کنم بودنم را
دفاع می کنم زن بودنم را
فریاد می زنم بی رنگی های احساسم را
حس من رنگ نداشت... شفاف و روشن
اونقدر شفاف که هر کس بخواهد تصویر ی از خود را در حس زنانه ی من خواهد دید
و من
نازنین
پس از ۳۳ سال زندگی همین جا و از پشت همین تریبون الکترونیکی
با افتخار
اعلام می کنم
زندگی کردم
بندگی کردم
عاشقی کردم
فرزندی...
خواهری...
همسری ...
مادری کردم
معلمی کردم
آرایشگری کردم
ترجمه هم کردم خط خطی های دنیا را
شکست را تجربه کردم
گریه کردم
شیرینی پیروزی را مزه مزه کردم
خنده کردم
باور کردم
ضعف باور را نیز تجربه کردم
اما در تمام این دوران و لحظات
آدم وار زندگی کردم
انسانیتم را فراموش نکردم
تو...بله خود تو
شما دوست من
شما همکار محترم
شما خانم
شما آقا
من رو یادتون می یاد؟
چیزی هست که بخواین به من بگین؟
هی اصلا منو یاد دارید؟
من در کنار تمام تلخی ها و شیرینی هاتون عاشقی ها کردم
و به خاطرش شادم
ممنون
و
خسته نباشید
حالا اگه اجازه بدین
می خوام کمی تنها باشم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر