۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...15...




می گفت بیا. این خانه مال توست


خانه تکانی اش کن. صفایش بده . بمان

می گفتم :حوصله ندآرم . سخت است. وقت ندارم

دلت دریاست. تاب دریا ندارم که شنا نمی دانم

بگذار از ساحل تماشا کنم

بگذار تنهایی ام را باور کنم

آنقدر گفت

تا روزی مثل امروز بی خبر از قبل

سر زده سری به دلخانه اش زدم

درب به درب.... پنجره به پنجره تماشا کردم

خانه ی دلش بزرگ بود .... خیلی بزرگ

پشت هر در اما هر کس مشغول کاری بود

هیچ کس دیگری را نمی دید یا نمی خواست که ببیند

نمی دانم

یکی در جست و جوی کلید گمشده اش بود

دیگری داشت با اشک چشم طرح دستان او را قاب می گرفت

آن یکی چه ساده دل نگاه او را می شست تا بر سبزی چشمانش غبار نشیند

یکی دیگر هم پشت پنجره ی بسته اش زخم های تنش را می نگاشت

و....................................

چراغ اما ندیدم در آن دلخانه

دویدم به سمت بیرون

نامه ای گذاشتم پشت در به رسم ادب اما

که دلخانه ات بس شلوغ است

جا برای من نیست دیگر

هراسان آمد

گفت این خانه مال توست

اینها همه مستاجرند و رفتنی

تنها تو بمان

گفتم قرارداد داری ساده

تعهدت را چه می کنی؟

گفت:ساده تویی

خسارت می دهم

مملکت قانون دارد

گفتم انقدر در اندیشه ی اجاره دادنش بودی که فراموش کردی به دلت سر بزنی

باورت شده که این خانه سنگی است؟

یا به راستی دلت سنگ است؟

قانون برای خانه ی دل نیست

مستاجر دل با دلش به خانه ی تو کوچ کرده

کدام قانون؟

خیره ماند..............

بیچاره تازه به یاد آورد

که از سر بی قانونی دلش

به تمام آنها سند داده است

آنهم منگوله دار و مجلد

حالا من می اندیشم

به روزی که تمام آن مستاجران بدانند

که سند این دلخانه همزمان به چند نفر فروخته شده

آن روز کدام قانون حمایتشان خواهد کرد؟


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر