در ترسناک ترین روزهای زندگیم
چنان آرام آمدی که خوابم برد
خوابی عمیق و رویایی موهوم
چشمهای بی جانم درخشان شد
لبهای خشکم شاداب
و من باز لبخند زدم
از عمق تاریکی و وحشت فرداها
رویایم را باور کرده بودم
باوری دوست داشتنی که تو سازنده اش بودی
روزها گذشت و دریافتم
که دل باخته ی رویا شده ام
می خواستم رویایم حقیقی شود
حقیقتش کردم______ این بارهم با تو رویایم حقیقت شد
و من برای آن رویا و این حقیقت از تو سپاسگزارم
امروز اما بیدار شده ام و تو دیگر آن رویای شیرین من نیستی
نمی پرسم چرا؟ کجا؟ چه کسی؟؟؟
که هردو خسته ایم از پرسش های بی پاسخ
تنها سپاسگزارم !
برای تمام روزها و شبهایی که نمی دانی کنارم بوده ای
برای تمام کلمات و جملاتی که نمی دانی در گوشم نجوا کرده ای
برای تمام نگاه ها و نوازش هاو لبخندهایی که نمی دانی به من بخشیده ای
و________
سپاس گزارم برای تمام حس زیبای زن بودن که نمی دانی به من بازگردانده ای
حالا اما موهایم را چیده ام
با گوشه های ناخنم ساز نمی زنم
و چمدانم آماده است
اینها همه یعنی که من زندگی را دوباره بخشیده ام
مسیر، مسیر من است
با تو شاید می شد چای نوشید در بین راه
لبخند زد به کودک فال فروش و آینده را خواند
اما بدون تو و چای و فال و فردا
بازهم مسیر، مسیر من است
پس گلایه ای نیست از اینکه نیمه راه خسته شدی
و چشم بستی به تمام آنچه که شاید می توانستم به تو ببخشم
چمدانم را خود آوردم و خود می برم
سنگین یا سبک
وحشتی از راه و فردا هم ندارم
<<که تو گفتی: قربون اون چشمات آخه زندگی که ترس نداره>>
می بینی چقدرچشمهایم زود باورند؟
تو کوله پشتی ات را محکم کن
بگذار لبخند بزنیم و دست هم را چنان محکم بگیریم
که از درد نتوانیم دست خداحافظی تکان دهیم
بیا حتی پس از رفتن حس کنیم______
عشق راـــــــــ نه
دوستی هایمان را
راستی !!!
خودت را گرم بگیر.
صبر کن.........
می تونی هنوز دوست خوب من باشی؟؟؟

واااااااااااااااااااااااي
پاسخ دادنحذفكاملش فوق العادم بود.......