این روزها را فراموش نخواهم کرد
که با بند بند تنم ترس را می نوازم
سرشار از وحشتم
از این هوا ، آدم ها ، ساختمان ها ، دریاها
از فردا ، از امروز می ترسم
از ارتفاعی که این روزها تنها دلخوشیم شده
و از آسمان قهر با ستاره ی اینجا می ترسم
و چه تلخ هم
سلامی دوستانه و گاه به گاه امیدی می شد تا در دل سیاه شب
شاید فراموش کنم روز وحشت زده ام را
تا تاب بیاورم این همه دل آشوب را
اما گویی این روزها همه چیز گریزان است
آرامش ، لبخند ، رفیق
امید...................
نه .............. هرگز
امیدم را رها نمی کنم
من بی دست دوستی حتی
از پشت تمام ترس هایم
چشمان اشکبار این روزهایم را به فرداها دوخته ام
انگشتانم تاب ندارند
پاهایم بی توان شده اند
آنچنان کرخت و خسته خود را به دیوار زندگی می کشم
و نفس های بریده ام را دوان دوان به آسمان می فرستم
تا نیفتم از پا
تا برهم از این روز های طوفانی
امشب اما.................
همخوانی طعم گس شراب ارغوانی و دود سیگار تلخ
از زهر دلم کاست و لبخندی نه چندان به لبهایم آویخت
انگشتانم به رقص درآمده اند
و می نویسم................................
پشت تمام آرزوهای سیاه روزگار
و غبار درد آلود توهم درونم
عجیب بوی خوش خواهرانه ای به مشام می رسد
به هوای آسمان بی ستاره ی اینجا
دست پر از عشق دردانه ام را بوسه باران می کنم
و بر دل زخمی ام تلنگر می زنم که هاااااااااااان
چه ماتم گرفته ای؟؟؟
تمام فرداها نازنین روزگار است
ازآن من.............. ما
شاید

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر