سالها بلوغ را در بستر حبس می کنم
باکرگی را پاسبانی
تو می آیی ... تو که شهوت را دگمه به دگمه در چاک پیرهنت مخفی کرده ای
بوی شهوت تمام آنچه را محکم کرده بودم می لرزاند
بلوغ من سر به دیوار می کوبد برای رهایی
اختیار از من دور می شود
باکرگی بی حیا و سرکش
.
.
.
تو سبک می شوی
من فاحشه
تو بی خیال می شوی
من برای از دست داده هایم نگران
تو لبخند می زنی
من بغض می کنم
تو با قطرات آب بوی تنم را می شویی
من اما تنها و مضطرب دست به دامان دنیا تا شاید ترمیم شود هر آنچه از دست داده ام
به یک حساب سرانگشتی
من باخته ام به این جشن شهوت
دست کم
.
.
.
توهین نکن

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر