۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...31...





تا به حال تنها بودی؟


آنقدر که صدای پر پشه

لرزه بیندازد بر اندامت؟

آنقدر که با توهم صدای پای غریبه ای در خانه

از فرط غربت

تنهاییت را با مورجه های خسته تقسیم کنی؟

بیچاره مورچه ها

از بس تو نیستی

از بس تنهام

سرک می کشم جای جای زندگیشان را

خلوت شان را به هم زده ام

با اینهمه با صبوری بر دوش می کشند اینهمه بار دل را

نگران نباش

کنار آمده ایم با هم



.....



حکایت ، حکایت من و مورچه ها نیست

حکایت من است و آدم ها



می دانی؟



این روزها مساعد شده هوایم برای غریبه ها

که با هر سلامی و علیکی

نجوای نوازش و بوسه به گوش می رسد

به چه سرعت حس می کنند عمق نبودنت را

.

.

.

من خطر غربت را حس کردم

باور کن


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر