۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...66...







با ابعاد تنهاییم


سنگ را روی سنگ بند کردم

آنگاه به وسعت دلم چاردیواری ساختم

کوچک اما کافی

آه سردو یخ زده ام

شیشه ای است مهتابی بر دریچه های این خانه

نور اما راه تابش ندارد

آسمان همیشه شب است

گاهی سوسوی شمعی هم روشنی است و هم امیدی گرما بخش



من در اینجا تنهام

و بی هیچ رابطه ای آبستن شده ام

جنینی که نه ماه نه.... نه سال نه

سالیان سال است زاده نشده

عقده ای سنگین که با هیچ نفس عمیقی

هیچ روان قابله ای

و هیچ تیزی طعنه ای سزارین نمی شود



عادت کرده ام

باردار زندگی باشم

و با نوزاد نازاده ام

قهوه بنوشم

موسیقی گوش کنم

آواز بخوانم

هر ماه شمع تولدش را فوت کنم



و

در را به روی هیچ مهمان ناخوانده ای باز نکنم


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر