کابوس روزهای گذشته آرام و قرار از خواب و بیداری اکنونم ربوده
گذشته ای که با تمام تلخی ایامش یادگاری است شیرین از حماقت تنهایی
واکنونی که تمام آن گذشته بر لحظه لحظه اش وصله شده
این وسط دل بیچاره من .... این وسط روح زخم خورده من... این میان تخیل پینه بسته ی من
سرگردانند در پس ماندن یا رفتن
که هیچ یک را توانم نیست
وعده ی ما روز موعود
من از شما شاکیم که رهایش نکردید
شما از من دلگیر که طعم خوش زندگی را نچشیدید
و خدایی در حال شمارش فرشتگانش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر