عجیب سنگین است هوای رفتن
در پس هر امید هزاران دل آشوب هست
در پس هر دل آشوب هزاران امید
سرگیجه ای مبهم و تهوعی نه چندان سخت
همراهی ام می کند در پس دلتنگی ها و حسرت های گاه به گاه
باید ببوسم روی ماه پدر و مادر و خواهر و برادر را
روزهای تلخ و شیرینی را که بر من گذشت می گذارم در ترمه ی یادگار مادربزرگ
گره می زنم چارگوشه اش را و می گذارم کنج چپ بالای قلبم
عجب سنگین است هوای رفتن
ناگزیرم به رفتن اما
تنها چند زحمت
جان شما و جان گنجشک های ساعت یک ظهر که خسته از هیاهو و آسمان سیاه تهران کنار پنجره هاتان می نشینند گاه ......... اندکی گندم یا برنج کافی است به خدا
جان شما و جان دخترک فال فروش خیابان که به لبخندی خوشبخت است و به کیکی سپاس گزار....... دستهای سیاهش پاک تر از آب است به خدا
جان شما و جان مردهای کوچک آدامس فروش ........ مبادا هولشان دهید از پس سماجت هایی که یادشان داده اند برای قرصی نان که غرورشان زیباست به خدا
جان شما و جان پیرمرد کر و لال تجریش که لیف های خوبی دارد انصافا.... همانجا می نشیند کنار بانک اگر دیدید لبخندی از جانب من نثارش کنید که نجیب است به خدا
جان شما و جان رفتگرهای با وجدان هر از گاهی بگویید نازنین سلامتان می کند
یک زحمت دیگر هم دارم
جان شما و جان نوازنده های خیابان که سرانگشتانشان به خون افتاده از هرچه نامردی روزگار.... اگر یادتان بود و دیدید ((جان مریم)) را می نوازد بگویید نازنین گفت خسته نباشی هنرمند
خیالم راحت است شاهین گاهی به جای من هم بی محابا سلام می کند به عابران رهگذر.... مهم نیست برایش که بگویند جوان عقل از کف داده که مثل من به اعجاز سلامی به ناگاه پی برده
سپیده هم به جای من از دست تک تک مردان و زنان تبلیغاتچی شهر تراکت خواهد گرفت و دست رد به سینه ی هیچ عطرفروشی که با امید نوارهای کاغذی خوشبو را هدیه می کند نخواهد زد.
تلخی هوای این روزها امان نمی دهد که ریه ام را پر کنم از هرچه هوای وطن است
غربت را از همین جا حس می کنم
عجب سنگین است هوای رفتن
پ ن : نوشته های تلخ و دلگیر من از این پس شاید بوی غربت هم داشته باشن که از همین جا پوزش می خوام . هر چند می دونم شما دوستان باوفا که مونس تمام لحطات من بودید بازم من رو تاب می یارید

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر