۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...35...





کشتمش


با بی رحمی تمام این کار را کردم

آن چنان نا بودیش را به تماشا نشستم

که گویی برای بار چهاردهم اسکارلت را در بر باد رفته

خسته ام کرده بود ............. بیزارم کرده بود

کشتمش

.... آنگاه با لبخندی زیبا تر از همیشه

برایش جشن گرفتم

همه ی کسانم را به جشن یادبودش دعوت کردم

نه دروغ چرا

تمامی هزینه اش را صرف امور خیریه کردم

دیگر تاب نداشتم تحملش را

وجودش بار سنگینی بود بر این دل سیاه

آن احمق را که کشتم

از فردا

با فراغ خاطر تازه اش را پیدا می کنم

تازه ای وحشی ... تازه ای بی خیال

تربیتش می کنم آنطور که دوست دارم

راه برود و فریاد بزند

آهاااااااااااااااای آدم ها

گور پدرتان

که غمگینید

که بی کارید

که محتاج نان شبید

که بیمارید

به درک که آن بابا نان ندارد

به درک که آن مادر خانه ندارد

به درک که من وجودی شده ام سیاه تر از شب

به درک که از همه تان بیزارم

به درک که خرابم

تنها ....... تنها ....... تنها

تنهایم بگذارید

آن نازنین سنگ صبورتان را کشتم

آن نازنین احمق دوست داشتنی را کشتم

دیگر نداریدش

تمام شد

از فردا جدیدش را خواهید دید

برای مشاوره ی غمهایتان به روانپزشک مراجعه کنید

برای پرداخت بدهی هایتان به بانک

برای کسب آرامش به باغ مینو ... به جهنم برین ... نمی دانم به هر کجا که دلتان خواست مراجعه کنید

دیگر برای هیچکس وقت ندارم

.

.

.

.

نخندید

خودم بهتر از هر کس به حماقت خود واقفم

نکشتمش .... هنوز

نتوانستم

بلف بود

شما را به خدایی که

نمی دانم دارید یا ندارید

رهایم کنید

می خوام تنها باشم



پ ن : خدایا من منتظر خبرم از تو .... من رو بی خبر نگذار


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر