۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...30...






سرش را با مهربانی به یاد ماندنی


به سمت شانه ی راستش کج می کرد

نگاهش مایل بود و مهربان

به سمت من

صدایش آرام بود و دلنشین

دستانش لرزان و ملتمس



لبخند می زد به من



روزی که دل می برد چنین بود

.

.

.

سرش بالا بود

نگاهش مستقیم بود و عاشقانه

صدایش مصمم بود و گیرا

دستانش گرم بود و پر ز احساس

تنش داغ داغ

دلش پر طپش .. پر ز خون



لبخند می زد به من



روزی که دل را برده بود چنین بود

.

.

.

سرش بالا بود

نگاهش مایل بود نه به سمت من

به سمت پنجره

صدایش سرد بود و پر ز تردید

دستانش را نمی دانم

تنش را نمی دانم

صورتش اما رنگ پریده بود

که دیدم در چشمانش ترس را

لبخند می زد نه به من

به برنامه ی مورد علاقه اش

شکار پرندگان

سنگ مفت گنجشک مفت



روزی که می رفت چنین بود



خواب راحت ندارد هیچ شکارچی

پدرم این را می گفت همیشه

نشنید

لبخند می زد اما او

چه دیر فهمیدم

که شکار را دوست داشت نه صید را

چراکه نه

سنگ مفت گنجشک مفت



افسوس.......

زن نیستی تا بفهمی

نه سنگ مفت بود و نه گنجشک

((چه بی رحمانه است این جمله))

این را در دل گفتم و

آمدم بدون خداحافظی

با بال شکسته و دل بسته



امروز آیا فهمیده؟


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر