۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...40...








موذیانه لبخند زد و گفت : اشرف مخلوقاتم را آفریدم


حسادت شیطان برایش زیبا بود و وسوسه انگیز



تعظیم کن

نمی کنم .... تو تنها معشوق منی

لبخندی موریانه وار زد و گفت : تعظیم کن به آفریده ی زیبایم و عشق تازه ام

نمی کنم_______ نمی کنم

پس گمشو از سرای من



شیطان نیشخندی موذیانه زد و گفت چون موریانه ای جسم و روح معشوقت را می جوم

چهره اش زیبا بود.... زیبا ترین چهره ی عاشق در اوج حسادت است

خدا لذت برد

بازی شروع شد



حوا چون موریانه ای به جسم و روح آدم پیچید

و خداوند موریانه وار نام وسوسه بر آفرینشمان نهاد و با لبخندی مظلومانه به خلقتش ادامه داد

این گونه بود که موریانگی ذات انسان شد



امروز موریانه وار

سلام می کنیم

لبخند می زنیم

دوست می داریم

دروغ می گوییم

عاشق می شویم

نان می خوریم

تولید مثل می کنیم

و موریانگی را از تنی به تنی ارث می بریم



جویده می شویم تا مرز تهی

فرو می ریزیم از درون

تکیه به دستان شیطان با لبخندی موریانه وار و معصومانه

به رحمت خدا چشم می دوزیم

شیطان دستش را که رها کرد

ما از بازی اخراج می شویم



و



موریانه ها ما را خواهند چشید

با خاک یکسان می شویم

طبق قانون چرخه ی غذا

درخت می شویم

چوب خشک

گر می گیریم از این همه موریانگی

آتش می شویم و خود ذات شیطان بی آنکه بدانیم

و نزد معشوق برمیگردیم موریانه وار



ما کجای این بازی هستیم؟



چرخه ی عجیبی است و بازی کثیف

به کدامین گناه اما


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر