۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

@



از تو حرف نمی زنم تا مبادا به غرور شرایطت بر بخورد

مثال می زنم

مثلا همین زن همسایه موهایش که مرتب است می فهمم الکل کمتر می نوشد
یا بوی دود که از درز پنجره به خانه می آید یعنی هوا آن بیرون ها سردتر شده
بعضی روزها که از همیشه بیشتر زنم یعنی دلم آغوش می خواهد
یا بعضی شب ها که از هرشب کمتر خسته ام می فهمم دلیلش را
یا تو را دیده ام یا شنیده ام یا خوانده ام
خلاصه پای تو در میان است

!!!خواستم از تو حرف نزنم ... نشد

می دانی ؟

حتی خانم شاپرک هم از بال زدن آقای شاپرک می فهمد عطر امروزش تغییر کرده
جنس و نام گلی را که رویش نشسته بوده تشخیص می دهد .... شاید هم حسادت کند

زن است ... شاپرک و من ندارد !!

حالا خودت بگو اینطور که تو پر کشیدی و مدام دورتر می شوی
بوی عطر جدیدت را هم که نمی دانم چیست !!
باید خیال کنم آب از آب تکان نخورده ؟

سر من هنوز روی بازوی تو خواب می رود ، می دانی که؟
نمی دانم چرا مدتی است بازوی تو این همه زود بی حس می شود؟


من سرم را بر داشتم ....
تو شانه به شانه شو



۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

@



امروز 12/12/2012 است
می گن روز آرزوهاست
و من آرزویی جز سلامتی و سربلندی تو ندارم

تا همیشه عاشقت هستم
 

@





لبخند تو به زیبایی اولین روزِ نخستین آبرنگ کودکی من است
کم رنگ که می شود
باید با اشک چشم رنگ هایش را تازه کنم

می ترسم آفتاب من
اگر گوشه های لبخند نارنجی ات با سیاه و خاکستری اخم و بغض مخلوط شود
نه پرتقال نوبر می کند
نه رنگ می گیرد پاییز

چاره این است
صبورتر باران می شوم

بهتر است آبی دستانت را با خورشید نگاهت بیامیزم
سبز می شود سینه ات
امید جوانه می زند

و تو لبخند می زنی
نارنجی

درست مثل من که با این شعر به خیالم نوبر کرده ام
پرتفالی

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

@

 روزها كه مى امدى فانوس در دست داشتى
 تو مى دانستى هراس من روشنايى نيست 
كه مديون ابرها و يا مرهون كوه ها باشد

من عاشق تاريكى ام 
و شعله اى اندك كه خاموشى اش را احتمال نيست 
تنها تو مى دانستى 

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

@



خواستن دست ها را نزديك مى كند دل ها را دور

همين كه دوستت دارم كافى است

ديگر نمى خواهمت

@

 


من دل سردى را در چروك پيشانى زنى ديدم
افتاب سوخته
اما يخ وجودش زخمى ضربه هاى تيز سايه

زنى كه سكوت كرده
تا خورشيد تقاصش را از فريب سقف بستاند
سرش را نه بر شانه ى افتاب مى گذارد
نه كنار سايه قدم مى زند
تنها به خيال خوش خيالى اش وعده داده
كه اين رسم زمانه است
سرد و گرم روزگار يعنى سوختن و ساختن
و هم مى زند خامى حوصله را تا حرارت بالاى شب هايش روى سرماى روزهايش را سياه كند

كد بانو نام تمام زنانى است كه مى دانند نورى كه چشم را بزند دل را مى سوزاند


گاه بايد شعله را كم كرد

@




جانی داری بانو!
باور نمی کنی شفا را و لبخند می زنی
 زخمت کاری نیست ؟ 
درد کهنه ات تازه می شود ...
 حالا من هی بگویم برو تو هی خیره سر نفس بکش یعنی که زنده ای !

شاهکارفلان نویسنده نیست زندگی ... بانو
باورت را به نمایش کدام پرده برده ای باز؟
نخ هیچ عروسک خیمه شب بازی تا همیشه به بازویش ماندگار نیست 
 پاره می شود
پرده می افتد 
نمایش تمام نمی شود 
صحنه تازه می شود

حالا تو هی بخند که یعنی هوا خوش است
زمستان هم رسید ! تو گرم کدام هیزمی   
می دانم ... خوب می دانم 
هزار بار زخمت مداوا شود ، با اولین سوز باورت بیجاره را به شرط بندی می نشانی اش 

اگر تو بردی عشق را دواست ... اگر زخم برد عشق را رواست

سرنوشت گس ، شیرین نمی شود بانو
 من از قهوه ی سیر چشمانت  فهمیدم
زنی با حکایت های تلخ دلنشین تر است  !
اما
 با یک لیوان آب

بانو!
یک لیوان آب لطفا .............. 

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

@



به ساعت اينجا من بانوى تمام وقت اغوش توام 
به وقت انجا تو ساعتت را با چشمان من كوك مى كنى 

زمين و اسمان را چاره اى نيست 
كه خورشيد و ماه را به تبانى نشانديم 

اينطور كه تو ان دورها دور من مى گردى
 و من مشرق و مغرب را با صداى اذان تو تنظيم مى كنم   
ابروى زمين در كهكشان رفته است 
خورشيد خانم داستان حسادتش را مدام از پس ابرها مى بارد 
ماه هم كه بغض كرده روحيه ى ستاره هايش كسل شده است 

بيچاره زمين را چاره اى نيست جز صفر كردن فاصله ى نفس هاى ما 
جواب اسمان كه هيچ
قانون طبيعت را به هم زده ايم 



۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

@



مردن جان دادن است 
ايستان قلب و تنگ شدن نفس 
سردشدن و رفتن است 

مردن چشمى باز ،اشكى خشك ،  دستى رها 
دهانى مات و كوله بار جسمى قفل شده است 
محفوظ مى ماند هر انچه با توست

و به وقت وداع كسى هست كه راه نگاهت را ببندد 
 بر انچه گذشت 
هميشه كسى هست 
نگران هيچ چيز نباش

مردن تنها و تنها دل بريدن است 
بى تجربه نيستم 
بى صدا خواهم رفت 
بى هراس خواهم مرد 
_________________________

مرده ها را نه مى توان شكست و نه مى توان به گريه انداخت ..... مرده ها هميشه صبورند 

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

@


 

خدا را در فاصله ی میان دست ها دیدم
انجا که هیچ سایه ای حتی لمس نمی کرد تنهایی را
و من عاشق بودم

خدا را در زمین نه در بی سرزمینی یافتم
انجا که غربت زانوان مردانه شان را به خاک نشاند
و من استوار بودم

خدا را در صورت یک فرشته نه که در چهره ی ابلیس دیدم
انجا که آبرو از سوراخ دندان سیاه زنی به ارگاسم می رسید
و من صبور بودم

خدا را در گل نه در خاک
در نسیم نه در طوفان
در بیداری روز نه ، درخمیازه های شب
در آرامش نه .... در تهمت
نه در لبخند .... با اشک  
در راه نه ، درست در تند ترین پیچ بیراهه
خدا را بر در های باز بهشت نه
که من او را پشت درب های جهنم دیدم

شانه به شانه .... دست در دست
بدون معجزه ی هیچ ایمانی
من خدا را بوسیدم
او مرا سفت در آغوش گرفت



@




دلم رنگین کمان " پس از باران " شده است 
!صدای موسیقی اش را گوش کن

برای خشکی اندامم قصه ی برگی را می گوید 
که سبز ماند 
تا چند پاییز بعد
نه بر زمین افتاد نه به باد رفت 

رازش این بود 
نه به خورشید ، نه درخت 
!که به ماه دل بست

@






آزار می دهد این شهر ناودان هایش را 
صدای اب می دهند بیچاره ها مدام
 خیابان هایش اما همیشه خشک اند

نکند مثل تو شیک پوش شده است این شهر
!زود به زود سنگ فرش هایش را عوض می کند

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

@



ترس صداى غرور عشق است
ان زمان كه چشم مى بيند رفتنت را
و باور مى كند نبودنت را

مى دانى خوب من ؟
رفتن نبودن نيست
اما نبودن هميشه دليل رفتن است
حتى اگر 

مانده باشى

@


....خواب هايى كه كابوس مى شوند شيرينند
وقتى مى دانى با بيدار شدن  ، كابوس تلخ زندگى ات باز شروع مى شود 

اين يعنى درد 



۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

مادر ایران










چهل و چهار روز از اعتصاب غذای نسرین ستوده در زندان جمهوری اسلامی ایران می گذرد ...
چند روز دیگر لازم است صبر کنیم تا شاید وجدان های خوابیده بیدار شوند؟
چند شب دیگر باید اخبار را مرور کنیم و با دیدن خبر فرسوده شدن بانو ستوده نا امید از همه جا بگردیم ببینیم شاید هموطن دیگری دست کم اعلام حمایت و یا حتی اطلاع کرده باشد ؟ 
چند نفس دیگر باید بایستد تا باور کنیم این ها که از دست می روند همان هایی هستند
که روزی پیشگام آرمان های ما شدند؟
چند آواره دیگر کافی است تا نگوییم اگر راست می گفتید در وطن می ماندید؟
چند اذان دیگر نماز لازم است تا بدانیم جواب کسی که با "الله اکبر " گردن می زند " الله اکبر " گفتن در پشت بام و مسجد نیست؟
چند ظلم دیگر باید آوار شود بر سر مردممان تا بدانیم انجا که نامش وطن است دیگر برایمان وطنی نمی کند؟
چرا نمی پرسیم دردت چیست ایران؟ زخمت کجاست میهن؟ از چه دل شکسته ای که با ما قهر کرده ای؟ که خاکت را مدام نه بر چشم هامان که بر سرمان می پاشی؟

دهمین روز از اعتصاب غذای نسرین ستوده بود که ترسیدم ... ترسیدم مبادا نسرین همان مام ایران ماست که قهر کرده؟ که لبش خشک شده؟ که حق فرزندانش را می خواهد؟ 
ترسیدم از اینکه اینگونه مادر میهنمان در مقابل چشمان فرزندانش آب می شود و ما هنوز با نگاهی متفکرانه از حرکت های غیر منطقی اش می گوییم و فریاد می زنیم که اعتصابت را بشکن ! غذایت را بخور! کسی حق تو را نمی دهد!
ترسیدم از این همه بوی ظلم که با بزاق دهان هایمان آمیخته و ما مدام حق خود و دیگران را می بلعیم تا در گلویمان نچکد... تا خفه نشویم 

برای تو می نویسم بانو .... 
با اشک و با شرم

بی شک روزی اگر بخواهند نام مادر ایران را اعلام کنند سزاوار تر از "نسرین ستوده " نامی نیست که آنچه شما کردی ایثار برای مادرانی است که در دادگاه ها بوی تن فرزندان دور مانده شان را تمنا می کنند ... ایثار برای فرزندانی است که با هر دلیلی از بی قانونی آن کشور از آغوش مادرانشان دور مانده اند .... آنچه شما کردی فداکاری مادرانه ای است که در میان این همه سکوت ننگ اور طراوت نسرین را زینت بخش هوای گرفته ی دل هایمان کرده است . مادری که با دستبند برای دخترش بلوز می بافد و از سیاهی سلول انفرادی اش عروسکی خوشرنگ می سازد تا پسرش لبخند را فراموش نکند و اغوش پر مهرش را حتی در میان هزاران پلیدی از همسرش دریغ نمی کند. 

مگر ما چند نسرین ستوده داریم؟

به خدایم سوگند برایت نگرانم ... انقدر که دیگر کلامی از دهانم بیرون نمی آید .... مات مانده ام در برابر این همه زیبایی آفرینشت 

اما جسارت نمی کنم بانو ... و در برابر تصمیم شما خم شده ، با احترام بودنتان را شاکرم .. بوسه بر روی ماهت می زنم و از ایزد می خواهم سایه ی مادر ایران را بر ترازوی عدالت فردایی که امروز غارت جلادان شده پاس بدارد 

نه برای امروز که چشم هایمان را بسته ایم و گوش هایمان را گرفته ایم 
بمان برای تمام فرداهایی که میلیونها فرزندت با غرور نامت را زینت بخش تاریخ میهنشان می دانند 

سرزمینی که نام مادرش نسرین است 
نسرین ستوده 


حقت را بر ما حلال کن 

نازنین جلیلیان

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

@



بانوى شعرهاى تو
بانوى لب و لبخند و ايينه
هنوز چون كوه ايستاده است
كوه استقامت يا غم
فرقى نيست
بى شك رد دستانت بر دامنش
انعكاس  باردارى  واژه هاى تو
در سكوت محض طبيعتى است
 كه بى حضور اب و سنك ، پاى زنده بودنش مى لنگد

اما جاى امن تو بر قله اش تا هزارسالگى فتح قلبى كه سرد بود محفوظ است 
بگذار اين افسانه تا هميشه به نام ما ثبت شود

"كوهى كه پايش بسته بود ، به فاتحش دل بسته بود "


۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

@



اين يك راز است 

بگذار خيال كنند نيستى ... رفته اى 
هنوز بعد از دومين استكان چاى 
دمادم غروب 
ما قهوه مى نوشيم

@



ادم ها قرار نيست هميشه حرف بزنند ، برعكس ، ادم ها بيشتر در سكوت خاطراتشان را مرور مى كنند و همين خاطرات گاه مى نشانندت و گاه و راهى ات مى كنند . 
سكوت را نبايد شكست! بايد خواند ، شنيد ، درك كرد

@




تجربيات خانمانه

يك توصيه ى صادقانه به خانم هاى گل:

اگر براى انجام كارى (به خصوص كارهاى فنى و تاسيساتى)مجبور شديد از يك اقا كمك بگيريد حتما ازش بخواهيد كه براتون توضيح بده اگر هم توضيح نداد با دقت نگاه كنيد تا ياد بگيريد.... 
هيچ تضمينى وجود نداره كه اقاى محترم دفعه ى بعد كه شما گرفتار شديد كنارتون كه هيچ حتى قابل دسترسى باشه

@



يار اگر يار باشد
نبودنش سخت است
اما به وقت بودن چنان سرشارت مى كند از عشق و لبخند كه هميشه مى ماند
مثل
 چاى 
 شعر 
تو

@



يك روزايى تو زندگى ام هست كه فكر مى كنم اگر روايت بشن بى شك حسين ابن على و يارانش مى رن هيئت ابادانياى محل و ٤٠ روز برام سينه زنى و زنجير زنى مى كنن اما درد اينجاست كه دلم نمى ياد به كسى فحش و نفرين بفرستن .... اونوقت مجبورم زود براشون سفره بندازم و بگم اصلا ولش كن بياين حرف خودمون رو بزنيم .... همه هيئتيااااا

_____________________________________________

گاهى صبر از من خسته مى شه وگرنه من مشكلى باهاش ندارم

@


يك گپ دوستانه و خواهرانه براى اولين و اخرين بار در مورد بعضى نوشته ها و دغدغه ها... 


عزيز هموطن !


براى فرياد زدن از وضعيت اسف بار جامعه و كشورمان لزومى ندارد يك فرد سياسى باشيم و لزوما كسى كه صدايش را خفه مى كند هم ادم غير سياسى نيست !

براى همراه شدن با انها كه سكوت را در برابر ظلم نپذيرفته اند لزومى ندارد كه فعال حقوق بشر باشيم و لزوما فعال حقوق بشر فرياد رس مظلومان نيست !

براى ازادى و بدون ترس زيستن لزومى ندارد كه در خاك ميهنت باشى و لزوما كسى كه در كشورش مانده است ازاده و ميهن دوست نيست ! 

براى نوشتن لزومى ندارد نويسنده و اديب و مقاله نويس باشيم و لزوما كسى كه نمى نويسد در قياس بى سواد تر از اقشار بالا نيست ! 

براى هر كارى لزومى ندارد كه نگران قضاوت ديگران باشيم و لزوما هر كس كه كارى انجام مى دهد بى خيال از داورى اطرافيانش نيست ! 

براى اينكه اخبار را درك كنيم لزومى ندارد تفسير سياسى بدانيم و لزوما كسى كه مفسر سياسى است اخبار نمى خواند! 

براى اينكه جامعه اى ازاد داشته باشيم لزومى ندارد مانند شما فكر كنيم و لزوما كسى كه مانند شما فكر نمى كند نادان نيست ! 

براى اينكه صداى هموطنان مصيبت ديده مان باشيم لزومى ندارد درد مشترك داشته باشيم ... داشتن دركى از درد كافى است !

بياييم به دنياى هم احترام بگذاريم تا راحت تر نفس بكشيم اين هواى مسموم را .... 

زن يا مردى كه دغدغه اش درد است و شعر لزومى ندارد كه سياسى باشد تا بخواهد اداى سياست را در بياورد ... 

كافى است درد اشنا باشيم تا از بوى غذايى كه در اشپزخانه مان مى پيچد بغض كنيم و ياد مادرى بيافتيم كه از غصه ى فرزندان خودش و ميهنش لب بر غذا بسته است 

كافى است قربانى سياست باشيم تا از كشته شدن جوانى بى نام كه قربانى شده بيشتر درد بكشيم و بدانيم تفاوتش را با كسى كه به خاطر سياست بازى اش درامد زايي مى كند و مقام مى گيرد! 

كافى است حرمت خانه ى همسايه و دوست را نگه داريم تا خانه به خانه به جايى برسيم كه حرمت خانه ى مادرى مان ... ايران و ايرانى مان حفظ شود ! 

به قول شاملو : 
مردى ز باد حادثه بنشست ... مردى چو برق حادثه برخواست 


تفاوت همين است و بس 

التماس دعا

@





شبيه قى صبح گاهى چشم است وقتى خطوط دل نوشته در وبلاگ گمنامت را در يك اثر شاعر فيس بوكى مى بينى كه بيشتر از هزار انگشت شصت برايش بالا رفته است ....
راستى اين انگشت ها براى من است كه تو به راحتى لحظه هايم را برده اى يا براى توست كه خيال مى كنى همه نافهم و نادانند ؟؟؟
هرچه هست خودمان را نمى توانيم فريب بدهيم ...كه مردم فريبى در جامعه ى عجول و احساسى ما كار بسيار سهلى است

@




اشک آواز دلتنگی چشمانی است که قهر کرده اند با ندیدن تو
صدا هم می تواند خیس باشد 
وقتی قول داده‌ام جای دستانت بر گونه هایم تازه بماند

@



هل من ناصرا ینصرنی؟

کجای کاری حسین ؟

این جا که برای سر تو سر و سینه هاشان را هر سال به خون و گل می کشند جایی که است که سر جوانانش را بی گناه به دار می آویزند... 


برای چند هزار سال پیش لب تشنه گی تو زار می زنند اما چشم هاشان را به روی زنان و مردانی که همین لحظه همین ساعت برای احقاق حقوق همه ی ما لب بر اب و غذا بسته اند می بندند ... 

علی اصغر و علی اکبر تو را قسم می دهند به شفاعت فرداشان اما دل هایشان در برابر فرزندان زنی آزاده سنگِ سنگ است ... 

عاشورای تو را زیارت می کنند و یزید آن سالها را به هزار نفرین و مصیبت سزاوار اما در برابر یزید زمانشان سر خم می کنند تا زیر عَلَم تو حاجت بگیرند تمام آنچه را که حقشان است ... 

حسین! ایران ما خانه ی سیاهی ها شده است و یاری کننده ی مردگان تمام قرن ها ! 

عباس شمشیر به دست تو را مظلوم دو عالم می کنند اما فرزندان قلم به دست ما را کافران و منافقین سرزمینی می دانند که گویا میراث هزاران ساله ی اجداد سیاه پوششان است ...

حسین ! جای دیگر دنبال یاری رساننده گان نباش ... که اینجا برای لشکر هزار سال خوابیده ی تو در کربلا شربت و رزق خیرات می کنند اما فرزندان آذر آبادگانش همین لحظه اگر زیر آوار جان نداده باشند زیر سرمای سوزان انقدر می لرزند تا سیاه شوند 

راستی به زینب خواهرت بگو .... بانو ! اگر تو آن روزها در برابر ظلم سکوت نکردی ایران زنانی دارد که هنوز دوشادوش مردانشان برای آزادگی می جنگند و سر در برابر هیچ ظلمی خم نمی کنند 

تو صدای شیون ایران را هرگز شنیده ای؟

ایران میعادگاه زایرین توست ... غریبی نکن ... بیش از ما خانه ی تو و یاران توست .

با ما زمزمه کن آقا جان ! شاید صدایتان به جایی رسید!

اَللّهُمَّ الْعَنْ خُمِینی وَ خامِنه ای وَ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ

_____________________________________________

اول محرم سال 1991 ... نسرین ستوده همچنان در اعتصاب غذا < اهالی آذربایجان در حال لرز و سرما و ملت غیور ما زنجیر زنان و قیمه پزان برای حسین ابن علی و مظلومیتش 

@


در راستای طرح سوال مجلس از احمدی نژاد به خواست 90% از مردم 

به تجويز اكيد دكتر محمود با برد تخصصى ضرب مستقيم در دهان اقا جايز است مقام معظم روزانه يك ليوان محلول قهوه اى ميل بفرمايند تا نه خودشان و نه مجلس و نه مداحانشان به درد معده مبتلا نشده و صداهاى ناهنجار خارج نكنند! 

من الله توفيق

@



خلقتى است اين عشق .... گوش مى شنود اما دل خوش مى رقصد حتى در برهوت !


@



من روزها به زمختی دستان خسته ی زندگی بوسه می زنم 
و شب هنگام از دهان مرگ لب می گیرم 

می دانستید ؟
در اوج لطافت می شود پشت به آسمان کرد و با خاک خوابید!
بی آنکه غرور خورشید جریحه دار شود 
یا دل ماه بشکند

خیانت نفسی است که به دنیا امدنش را جشنی نیست !

@



خوبى براورده نشدن ارزوهايت مى تواند اين باشد كه روى فال هاى صميمانه ى قلبت هم اعتبار باز نكنى .... انتظار به خودى خود سخت است واى به روزى كه حافظت بخواند :يوسف گمگشته باز ايد به كنعا غم مخور ..... و باز نيايد


@



كوروش اسوده بخواب كه ما شيفته ى به خواب رفتگانيم .... اسوده بخواب كه بيدار شدنت را نيازى نيست .... اين ديار شير زنان و مردان بيدارى دارد كه فرزندان مفتخر تو از تكرار نامشان مى هراسند اما شمع زادروز هزاران ساله ى تو خفته را مى افروزند تا ايرانى بمانند .... 
كوروش اسوده بخواب كه ما همه به خواب رفته ايم و بيداران جز بر هم زدن روياى ازادى مان بارى ندارند !

@


آقای رهبر سلام ..... 

جایی که تمرگیده اید سزاوار هیچکس جز شما و یارانتان نیست .... ملت و امت هم ندارد ... نوش جانتان ... نوش جانمان 

دوازده روز است نسرین ستوده به اعتراض از حقوق پایمال شده ی ما و خودش لب بر غذا بسته است و فقط 3620 امضا از او حمایت کرده است .... واقعا که بکشید ما را ملت ما بیدارتر می شود !!!

@




می گویند اعتصاب غذا من اما می گویم قهر ... آدم است گاهی دلش قهر می خواهد چون اعتراض دارد چون درد دارد ویک دنیا حرف که هیچکس نمی خواهد به او گوش بدهد ... حالا حساب کن مادر باشی ... همدرد هزاران انسان پردرد باشی ... به جرم انسانیت محکوم به زن
دان و ترک جگر پاره ها و حرفه و زندگیت هم باشی ... 

حساب کن " نسرین ستوده" باشی !!!

از تمام اینها که بگذریم نگاه کن و این سکوت را ببین که هشت روز است شیر زنی لب بر غذا بسته است و انگار هیچ !!! 

دوستانی که برای انسانیت هم مصلحت برگزیده اید ... یک نفر دارد می کند جان قربان !!!

یک حقوقدان که به دست های ما نیازش نیست ... تنها می توانیم صدایش باشیم تا حق خود را از چاله های سیاه اوین فریاد کند ... 

امروز اگر خاکستری شده ایم حرفی نیست ... فراموش نکنیم روزی را که سبز بودیم 

همین 

@






این چاردیواری 
روی میزش شمع نبود
بر دیوارهایش هیچ تصویری به قاب نکشیده بود
غربت بود
اما تو بودی!!!
و مدام از منظره‌ی پنجره اش که هیچ نیست مگر سايه ى شیشه‌ ای از اتاق خالی آن سوی کوچه 

شعر میبارید

حالا هنوز نه نور شمعی
و نه تصویری دلفریب بر چار دیوارش 
غربت هم كه هست
اما تو نیستی!!!

نه اینکه تو نباشی شعر نیست 
که شاعر شب زنده دار چشمانت پشت هیچ پنجره‌ ای حتی به کبوترانش هم از نبودن تو گلايه نکرده است

تو نيستی اما خبر دارى كه در گوش خواب هايم مدام نجوا میکنی ؟
که هر ثانیه دوری را اگر در ضریب هزار دل حساب کنیم
حاصلش از زاویه نگاه تو به جاده‌ ای که قرار است من مسافرش باشم
تا رسیدن به آغوشت
کمتر است ؟

همین نجواهای بیقرارت درسكوت شبهای بیدارم
و روزهایی که در خواب تاریک میشوند
کافی است تا به امید طلوع چشمانت در دشت سر سبز صبوری هایمان
از تو
بخوانم 
بنویسم

سیراب کنم انتظار را از چشمان زنی
که پیش از گره ى دستانش به دور بازوانت نمیدانست بیقراری میتواند به شیرینی چشمان عسل شهد تو باشد

@



يك دنيابغض و بى قرارى را در چال لبخندت دفن مى كنى ، مبادا كنج ابرويش شكن اخم بيفتد ....!

انهايى كه دل به جاده مى دهند نه شاخ دارند و نه دم !!!! 
تنها اما مغرور به ته مانده صبورى كه اندوخته اند راهى مى شوند
يك روز كه اشك چال گونه هاشان را پر مى كند
تا خيسى خواب هاشان سقف روياى دوست داشتن راسست نكند

@



بين دغدغه هاى زندگى و زنانگى هايت هميشه رابطه ى مستقيم وجود دارد ... وقتى دغدغه ى زندگى تو هرگز فرنچ ناخن ها و طرح خالكوبى روى بدنت يا داشتن يك بعد از ظهر بانشاط كنار دوستانت در يك كافى شاپ لوكس نبوده است ... وقتى هنوز اخر لبخندت زمانى است كه كاشى هاى خيابان مربع شكل باشند تا بتوانى لى لى كنى ... وقتى غرورت اجازه نمى دهد طلب كنى و مدام مى بخشى ... وقتى انقدر از بازوها و پاها و اعصاب و چشم هايت كار
كشيده و مى كشى كه حتى از خسته شدن شرم مى كنى ... وقتى اصلا خستگى را كسر شان مى دانى ... وقتى مدام خودم خودم مى كنى و نمى ترسى و راه مى افتى و هزار زمختى ديگر كه با روح و جسمت مخلوط كرده اى بهتر است چشم هايت را هم مانند دهانت ببندى و خودت را با زنان ديگر مقايسه نكنى 


بين دغدغه هاى زندگى و زنانگى هميشه رابطه ى مستقيم وجود دارد 

@




روزهايى كه دلار نوسان دارد يا مثلا بازار اعتصاب مى كند ... روزهايى كه يك هنرپيشه از حرفه اش خداحافظى مى كند و يا ديگرى برهنه مى شود ... وقتى كه قرار است جايزه ى اسكار را به شخصى از كشور ما تقديم كنند يا مثلا زمانى كه فلان ملكه ى زيبايى جد پ
درى اش ايرانى است .... زمانى كه كسى دو خط هجو مى نويسد با تصوير نيمه برهنه ى زنى و در صفحه اش غوغا مى شود ... يا مثلا حتى در ساده ترين شكل ممكن مى نويسند هر لايك يك دعا براى كبد انجلينا جولى اونوقت است كه در همين فضاى به قول دوستان مجازى قيامت مى شود ...دست به دست مطالب اشتراك گذارى مى شوند و نظرات فيلسوفانه است كه از سراسر دنيا سرازير مى شوند ....

امروز روز پنجم از اعتصاب غذاى نسرين ستوده است و اين سكوت و بى تفاوتى تهوع اور ازاردهنده شده است ..... 
نسرين ستوده بى شك نيازى به هيچكدام از ما كه ندارد هيچ و نه تنها حق خود كه حتى قادر است حق يكايك ما را نيز طلب كند . بى شك به خواسته اش مى رسد و دهان استبداد و ديكتاتورى را حتى در زندان سخت مى دوزد اما اي كاش ما روزى كه ازاد شد و يا به خواسته اش رسيد و يا كارى كرد كه مايه ى مباهات ايرانى بودن ما شد ... درست همان روز كه شروع مى كنيم به گردن افرازى كه او يك زن ايرانى است .... همان روز ياد اين سكوت امروز روزمان بيافتيم و باز لب ببنديم كه خفقان سزاوار مردمى است كه جز براى دم تكان دادن هاى مثلا ملى كار ديگرى نمى دانند ......

@




زنی که هر روز صبح برای آینه‌ی اتاق تو خط و نشان میکشد 
هر دستی که تو را در گذشته نوازش کرده امروز او را سخت میزند

. . . حسادت یعنی 
همین حال من بی تو

@




حضور هيچ كس در زندگى ما بى دليل نيست .... سايه ها مى توانند يك تابلوى اميد بخش را بر زمينى خشك ترسيم كنند .
كافى است دستت در دست خدا باشد تا هنگام قدم زدن در روزها و شب هاى طوفانى و سرد ببينى همان سايه ها كه تو از كنارشان بى تفاوت نگذشتى 

امروز برايت چتر اورده اند 
 يا شايد يك استكان چاى داغ

@




آدم است گاهی دلش قهر می خواهد ... از همان قهرهایی که هیچ کس را نبیند ، نشنود ، نخواند، برود یک جایی که هیچ جا نیست برای خودش قدم بزند ، بغض کند ، فریاد بزند با خودش لج کند ... بعد خودش خودش را دلداری بدهد ، آرام کند ، شاید لبخندی هم بزند 
آرام برگردد سر جایش بنشیند ، ببیند ، بخواند ، بشنود 
آدم تنها که باشد دلش زود تنگ می شود .

آشتی می کند ......

@


هرگز . . .

سخن کسی را که به هنگام عصبانیت گفته است فراموش مکن.
 بیچر 

الان كه اين جمله رو خوندم با خودم فكر كردم و يادم اومد كه ادم ها موقع عصبانيت هميشه حرف هايى به من زدن كه باعث شد از جايى كه بود م بلند شم و حداقل دو قدم جلوتر از اونها حركت كنم .....ازشون ممنونم و حرف هاشون فراموشم نمى شه



@






سى و هفت ساله هم كه باشى ،با يه دنيا خستگى و بغض ،وقتى مامان و بابات يه تل مو برات مى خرن بغضت مى ره و با لبخندى پنج ساله عكس مى گيرى و به دنيا پز مى دى ....درست مثل همون روز من 
و صداى اونها كه قربون صدقه ى دختر قشنگشون مى رن ....دخترى كه واسه خودش شايد پير شده باشه ولى براى مامان و باباش هميشه بچه است ....و اين لذت بخشه .....خيلى

@




گیسویی که به شانه ی تو آرام گرفته
به زانوی من خواب می رود 
خواب نمی بیند
تو بگو
قلب لب تـَـر شده ام را لب پـَـر شدن ممکن نیست

@






هنوز دو دنيا حرف روى اين دل بى قرار غم باد شده 
دل هست 
قلم 
كاغذ 
اين صفحه ى خراب هست 
بهانه نيست 
بهانه ى حرف هايم در شبى وحشت زا
دلم را ترساند
و رفت 
تا غبار اين همه فاصله روى لبخندهايش ننشيند 

گفته بودم
بهانه كه نباشد نفس از نوشته هايم مى رود 
حالا حساب كن 
زنى كه تمام بودنش نوشتن است 
بى بهانه  معادله ى زنده بودنش به هم مى ريزد 
چاره اى ندارد 

نمى ماند 
مى رود 
سكوت مى نويسد 

@



كاش دروغ سقف داشت ، ديوار داشت 
 كاش يك جا تمام مى شد

 يك جايى كه شايد ارزش تمام شدن را داشته باشد

كاش دروغ مى مرد

@



حتى براى سلام كردن به ادم هاى امروزى بهتر است روى پله ى خودم بايستم ... نيازى نيست بالاتر يا پايين تر از جايى كه مورد تاييدمن است باشم ....اينطور هميشه جا براى انها كه در يك سطح هستند خواهد بود

@



زندگی کشاورزی خسته است 
درو می کند همه روز
نه به زَر
که به زور

@



بايد كه شيوه ى سخنم را عوض كنم شد...شد!
نشد مدل موهام رو عوض كنم

@




 
در شهری که کوچه های پهن و تاریکش میان بر های بن بست 
و درختان مقوایی اش سایه سار است برکلاغ های تکه دوزی شده

ماکت های آویزان از سقف انسانیتی که گویا مرده است 
با آوای کفتارهای مومن
ریشه ام را تهدید به تیشه می کنند 

انگار " تو" که رفت 
بادهای این شهر عجیب تند می وزند 

@



درب هر اطاق را مى بندم تا چشمانت را بغض نكنم 

خاطره ى پلک زدنهايت 

زنده مى شود

@




کوچک بودم که یاد گرفتم
دل خوش کنم به رویاهای دروغین
و مردمانی سخت دروغین
و سایه هایی که به دروغ بر سرم نه
دور سرم
آنقدر می چرخند که هوش از من رفته
گمان می کنم خوابیده ام
و بیداری ام همان خورشید دروغینی است
که بسیار دور می درخشد 
و هیچگاه چشمانم را نزد

تنها دلم را برد 

@


همانا ما به شما می گوییم لذتی که در این جمله پنهان است " اصلا باور نمی کنم پسرت باشه ... برادرته؟" حتی در چلوکباب سلطانی هم نیست.

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

@




دلم خونه می خواد ........ از همونا که واقعا می شه بهشون گفت خونه

هروقت اینو می گه بعدش می خوابه از همونا که سعی می کنه بخوابهa

@


من را کنج قبرستانِ زندگانِ زمین گم کردی 
چون جنینی ناخواسته در سبدی از آرزوهای واهی ات 
بر سر کویی که نه راه داشت و نه بیراه 
بی دست خطی و نشانی 
که از کجا آمده است ؟
شب ها چطور می خوابد ؟
روزها اصلا بیدار می شود ؟
نمی دانستی سالهاست که نمی دانی
نه من را نه نوشتن را 

حالا روى ديوارهاى هفتاد و هفت شهر هم كه تصوير من را نصب كنى 
مژدگانى فردايت در حسرت ديروز آب مى شود! 

جوينده اى كه خود دستانش را گم كرده است هرگز يابنده نيست 


باید انگشت بزنی زیر امضاهامان
زحمتش با تو
بی حساب و کتاب

نه چشمِ تری
نه انگشتری

من در این قبرستان متولد شدم
زیر صفر
ناب و بکــــــر

@


 


من یاد گرفتم زیباترین لبخندها از رحِم ِ بی رَحم ِ بغض زاده می
شوند
و چشمان خیس طراوت گونه هایی هستند
که زیر خاک صبر تا کشیدگی لب ها
ستاره می کارند

زندگی کشاورزی خسته است
درو می کند همه روز
نه به زَر
که به زور

@


 


یه وقتا دوست دارم رو بکنم به آسمون بگم : بیشینبینیمباووو ... باز جو گیر شدی؟؟؟
بعد می بینم بابا طرف "خدا"ست ... بی خیال می شم

@


 


کاش همه می دانستند ان زمان که دل زخم شده ای سر باز می کند باید امانش بدهند تا زخم را خالی کند تا انقدر خاطراتش را بتراشد تا هرچه عفونت است پاک شود ..... به خدا سکوت برای یک دل شکسته خفه خون مطلق است
مرگ تدریجی است
جسمی که ویران شده
روحی که طغیان می کند
دیوانه وار

@




کاش همه می دانستند ان زمان که دل زخم شده ای سر باز می کند باید امانش بدهند تا زخم را خالی کند تا انقدر خاطراتش را بتراشد تا هرچه عفونت است پاک شود ..... به خدا سکوت برای یک دل شکسته خفه خون مطلق است
مرگ تدریجی است
جسمی که ویران شده
روحی که طغیان می کند
دیوانه وار

@




درست مثل همیشه
به ساعت دیواری که ریخته است
باید برای چشمانم قصه بگویم
این که نیستی تکراری شده
این بار از احنمال امدنت داستان می سازم
زمان خواب می ماند

من بیدار

@




خواب های زنی را که رویاهایش یک قدم نمی ایستند
تعبیری نیست جز
برامدن آفتابی که در راه
قهوه خانه می رود
کتاب می خرد
سوت می زند

برای کبوتران دانه می پاشد
و دامن چین دار گلی اش را بر سختی هرچه کوه می کشد
تا شبنم مژگان ابرها
رود شوند
گونه های زمینش را تَر کنند

او تازه شود

@






باید برای چشمانم خاطره بسازم
دیده هایشان نه به درد اشک
نه سزاوار یاد

روزی بود و روزگاری درست شبیه
هرچه باداباد

@


 


مدتی است تا درب خانه اش را می زنم
چراغ ها را خاموش می کند
صدای موسیقی اش را کم
در را که باز نمی کند
هیچ
از پشت پرده ی پنجره اش هم نگاه نمی اندازد


آخرین بار که رفتم
یاد داشت برایش گذاشتم

خدا جان ... آمدم نبودی ..... این بار تو بیا
من همیشه هستم

بنده ات

@


 


کار کمی نبود
آباد کردن زنی شکسته با دست های خسته
به شکوفه نشاندن لبخندش که از ریشه به خشکی اشک نشسته

زنی که فراموش کرده بود
نیمکت ها تنها برای خستگی نیستند
هوای بارانی ترس ندارد
و انزوا هرگز دلنشین نیست

این که امروز از تنهایی فردا گریزانم

رویایی بود که از خواب هایم بیرون نمی رفت
تعبیرش کار تو بود

کار کمی نبود

@

 
 



بی سبب نبود شب های زندگی من
نه ستاره داشت و نه قرص ماهش تمام بود
چرا که وجب به وجب آسمان تو
درد زمین بود
و کناره ی آغوشت
کنج هلال خلوت من

بی آنکه بدانم
درد شب نامه های شعر ندیده ام
در خانه ای متروکه
پشت پهلوی تو بغض کرده است

کاش آسمان عجول
یک روز هم که شده
امان می داد به داغی خورشید
که اگر می داد
به خدا ماه هیچ پنجره ای
لبخند زنان میان آن همه ستاره
اشک غربت نمی چکاند !

@




این روزها به زبان پرندگان با خدا راز و نیاز می کنم
تا نه حرص نان باشد نه ترس جان
خدایا تو می دانی چه می گویم
همین مرا بس است

من بنده ام و تو بنده نواز

نیازم به هیچ کس است

@









به سرشان زده گوش هایم

نمی دانم کیست مدام در می زند

ریز و خوش اهنگ





جز تو کسی قرار نیست بیاید

تو هم که رفته ای




همان است!!

به سرشان زده گوش هایم

تو راهى شدى به دور

من نشسته در سايه ى خود

گم شدم صبور

 


درخت خسته پا شد
برگ زرد روی

باد آمد
برگ افتاد


درخت ایستاده بود
برگ با باد رفت

درخت سبک شده بود
برگ ساده فریاد می زد
هیجان زندگی را دوست می دارم

درخت هنوز ایستاده بود
صدای رگبرگ ها در کوچه می پیچید
بسان استخوان های زنی زیر چرخ دنده های زندگی

مردی چتر در دست
از هوای پاییزی می گفت
بر برگ ها قدم می زد
تا بهار

درخت برقرار بود
برگ ....
برگ........
برگ...........
دیگر برگی نبود
مرگی نبود
نم نم باران بود
بر چهره ی زنی که باد او را با خود برده بود

@


 


من هنوز برای خورشیدم چارقد ناز ندوخته ام
تو از رخت دامادی مهتاب می گویی؟
من هنوز گیسوی یک رودخانه را چهل گیس نکرده ام
تو از شیب پرشتاب سینه ی دریا می گویی؟
من برای رُخِ عروس آرزوهایم سرخاب نیافته ام
تو از سنجاق یقه گیر روزگار می گویی؟

هنوز دنیا دور من نگردیده است، من دور او نرقصیده ام
تو از شادباش آشتی مدار و مدارا می گویی؟

@


 


ترسی ناگهان در تمام تنم می پیچد
گیج بر جایم می نشینم
با دلم حرف می زنم
آرامش می کنم که دیوانه! خبری نیست
نگاه کن خورشید آمده ! مثل هر روز
غریبه نیست .... نور آورده .... زور نه
آبی به صورتم می زنم
لبخندی به آینه ی ساده ام می بخشم
یعنی که : روز به خیر نازنین


صدایی شبیه سوت قطار
مرا می برد به فنجانی نیمه پر از قهوه
تازگیها چای هایم تازه دم نیستند
طعم نگاه دخترکی را می دهند که
که با سُنَت می جنگید
به خواستگارهایش آب پرتقال ترش تعارف می کرد
تا بدانند ترشیدگی همیشه طعم بدی ندارد

می جنگیدم
دختریکه نترشید
زنی که نپوسید
مثل دیروز

دختر ریز نقشی که همیشه کوله پشتی عروسکش برای پناهگاه آماده بود
و صدای آژیر سفید دل انگیز ترین نوای زندگی اش بود
از جنگ نمی ترسد
از فریاد و حمله ی بیگانگان به حریمش نمی لرزد

می جنگم
مثل حالا
در اندام نازک یک مادر !

قهوام را می نوشم
چند خط می نویسم
یعنی که

سلام
روز به خیر
حال من هنوز زنده است

و روز من با چند قطره اشک زنانه آغاز می شود ......

@


 


همیشه همینطور است
اول اصرار می کنند که بمان
کمی که گذشت سکوت می رسد
کلافه می شوی
دنبال کفش هایت می گردی
تعارف می کنند که بمان
کفش هایت را پیدا نمی کنی
برایت جفت می کنند
درب باز می شود
به سلامت گویان راهی ات می کنند

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

برای بابک خرمدین امروز ایران





حسین جان سلام

امروز که برای تو می نویسم در جایی که هیچ جا نیست پشت کامپیوتر خود نشسته ام و بدون نیاز به هیچ پروکسی و فیلتر شکنی اخبار تو را به شدت دنبال می کنم.
برادرم روزهاست که شنیده ام لب از لب باز نمی کنی حتی برای ادامه ی آنچه زندگی نام دارد . شنیده ام سخت بیماری ، با زمین قهر کرده ای و روی از زمان برگردانده ای.
شنیده ام آرامت را از تو گرفته اند ، آرمانت را نتوانستند .

 دستم از زمین کوتاه است اما از اسمان ناامید نیستم و دل به یزدانی بسته ام که تو را و نبوغ و درکت را در روزهایی که سرد بودند اما سبز به یاری ما شتاباند . بی شک همان خداوند تو را باز به ما خواهد بخشید.
گمان نکن یادمان رفته آن روزها که دل شکسته بودیم اما امیدوار . گمان نکن فراموشتان کرده ایم که فراموش شدنی نیستید .

برادرم فردای ما به تو نیاز دارد . به دستان تو ، به افکار تو ، به وجود تو که تو به راستی بابک خرمدین ایران مان هستی .
نذر کرده ام به سلامت از این گذر گاه پر راهزن عبور کنی .....نه ! باقی اش را نمی گویم می گویند اگر گفته شود اجابت نمی شود !
اما قول می دهم که بلندای سکوت مردانه ات گوش سیاهپوشان کور چشم را کر می کند .

سلامت بمان حسین جان !

که روزگار هزار خواب بدهکار چشمان مادرت است و هزار ذکر در گرو تسبیح پدرت گذاشته است . شرم ما بماند که از روی چون تو دلیرانی گاه چشمانمان را به رویتان می بندیم تا شاید حقارت قدم های آزادانه مان را تاب بیاوریم .
باور کن برادرم هیچ زندانی سخت تر و زجر آورتر از سلول خود شرمساری نیست که ما خجالت زده ی ثانیه ثانیه آزادگی تو آزاد مردیم در زندان روزگار که تبعید شدگان دور و دیر آن را شاهراه رسیدن به سرزمین رهایی می خوانند .
سرزمینی که شاید مادرانمان هرگز بر سر ِ زمین هامان نروند .

تو بمان تا برای فرزندان فردای ایرانمان از بابک خرمدین روزگارمان بگوییم که پشت ظلم را شکست نه با باتوم و سلاح که با
 تفکر و آزادمنشی اش .و ایستاد تا آنجا که پشت تمام میله های سیاه را خم کرد و روی عدالت ظالمانه ی آنانکه انا الحق می زنند خط بطلان کشید

ما همه چشم به راه تو هستیم
برای خاطر خدا سلامت بمان

 خواهرت نازنین

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

@



هزاری گیسوانش سپید شوند
چشمانش خیس
دیده نمی شود رویاهای زنانه ی دختری
که همیشه کوچک مانده است

جهیزیه اش چای خوری گل قرمز سه سالگی اش بود
و مهمان هایی که چای نوشیدنشان تا سی و چند سالگی اش نمایش بود

نمایش زندگی زنی
که کالسکه ی نوزادش
همیشه صورتی خواهد بود
و شیشه ی شیری که هرگز تمام نمی شد

آن روزها هیچکس زن بودنش را باور نداشت
مادر بودنش را گلی هدیه نمی کرد

درست مانند این روزها

آب از آب تکان نخورده
ملالی نیست

@




بعضی حرف ها را گفتن مانند این است که مرده ای را از قبر بیرون بیاوری و برایش یک دل سیر عزاداری کنی ... مرده ای که پیش تر ها فقط دفنش کرده بودی ... زنده ای که گورش کابوس های شبانه ات بود و کفنش ملافه ای که تو سر بر آن می گذاشتی تا کپه ی مرگت را زمین بگذاری تا صبح ..... تا چشمانت نبینندش ... نشنوندش ........ حالا مجبوری برایش مرثیه بخوانی ... گواهی دفن صادر کنی ... شمعی هم اگر شد روشن کنی و عود بسوزانی تا بوی مردار بیش از این مشامت را نیازارد

چندان عجیب نیست !
من خودم کنیزی را می شناسم که به چند سکه ی زر خریداری شد و جنازه اش بی خبر از خودش سال ها در ملحفه ی استراحت گاهش می غلتید ... باورش سخت است
جنازه ای که می غلتید !

تازه گی ها لب از لب باز کرده و از اعماق گور ادعای رهایی می کند . می خواهد آزاد شود ........ ترسناک نیست !
گوش هایتان را تیز تر کنید از این کنیزکان بسیارند که در گور خواب هاتان آواز زندگی سر می دهند ....................

@




پس ِ تمام گناهانم
کافی است به حوض چشمانت وضو کنم
یا به گَرد دستانت تیمم
و دو رکعت قامت ببندم شکرانه ی بودنت را

از تمام گل دسته های شهر
برای کبوتران حرم دوست داشتنت
دانه می پاشند ستارگان

و ماه تسیبح می گوید
ذره های درخشان خورشید را
میان انگشتان آسمان

مَحرم می شوند ماهتاب و آفتاب
و دعای من مستجاب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

@



باید به پدرم می گفتم
نگاه تو مانند چشمان او مرا می نوازد
و من دوباره برای زندگی آواز ماندن می خوانم

یادم رفت بگویمش
که با تو از شاپرک که هیچ
از حیوانات پشمالو هم نمی ترسم

یادم که نرفت اما
حیای دخترکش  هنوز مانند روزهایی است که
نمی توانست شلوارک چارخانه اش را به تن کند !
هرچند دیوانه اش بود
و  در آینه زیباترش می کرد

پدرم باور می کند؟
من کنار تو به آرامش کودکیم نزدیک شده ام
به همان هوای خوش دخترانه
به استعداد زمین برای رویش یک جوانه
و نگاه عاشق زنی جوان اما مادرانه

_______________________

در زندگی حرف هایی هست که در دل می مانند ....... از بس دلنشین هستند

@

حالا که علوم طبیعی و منطق و الهیات در برابر ما کم آورده اند
بیا برای تمام دوستت دارم هایمان شماره بگذاریم
بی شک اعداد و ارقام هم از دور و برمان خواهند رفت
تسلیم می شوند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

@



یکی در میان شده تمام زندگی ام

یکی در میان
نفس می کشم
خواب می بینم
موسیقی گوش می کنم
یکی در میان
تو را می بینم

حتی آینه ها یکی در میان شده اند
و شعر از میان افکارم روی خط فاصله لیز می خورد


پشت تمام این یکی در میان ها
سایه ای کمین کرده
که نمی خواهد در میان باشم

باید مدام شوم
من برای تمام نقطه چین های یکی در میان زندگیم
با مدادهای گلی
گلبرگ نقاشی کرده بودم
صبوری کرده ام
کوله بار بسته بودم
سازگاری کرده ام
تنبیه شده بودم
بغض کرده ام

خط فاصله هایم هرگز برابر نبود
صاف نبود
قرار من و زندگی از همان ابتدا یکی در میان نبود


در کارنامه ی تا به امروزم نوشته اند
رقصی مدام میانه ی میدانم باید است


مداد گلی های دفتر زندگی من
برای این همه یکی در میان
خط فاصله شدن

نتراشیده اند
به پاک کن رسیده اند