میان برهوت حوصله ات
آن زنم
که شانه هایش به وسعت تمام دلسردی ها یت می لرزند
اما خم نمی شوند
چشمهایش به شدت انتهای هم آغوشیت خیس می شوند
اما جاری نمی شوند
دستانش تا انجماد روحت یخ می زنند
اما حرارت دل سوخته اش
داغ می کند آغوشش را
.
.
.شاید روزی تو
باز نیازمندشان شوی
پ ن:
چه بلایی سرم اومد؟
سلام!
پاسخ دادنحذفمن هموني مستم كه تو فيس بوك آدرس بلاگتون رو بهم دادين...
خواستم بگم نوشته هاتون واقعازيباست، بخصوص اين :)
چه حس قوي و زلالي داري نازنين
پاسخ دادنحذفحس فوق العاده قوي و زلالي داري نازنين
پاسخ دادنحذف