۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

...81...







میان برهوت حوصله ات


 آن زنم



که شانه هایش به وسعت تمام دلسردی ها یت می لرزند

اما خم نمی شوند



چشمهایش به شدت انتهای هم آغوشیت خیس می شوند

اما جاری نمی شوند



دستانش تا انجماد روحت یخ می زنند

اما حرارت دل سوخته اش

داغ می کند آغوشش را

.

.

.شاید روزی تو

باز نیازمندشان شوی



پ ن:

چه بلایی سرم اومد؟


۳ نظر:

  1. سلام!
    من هموني مستم كه تو فيس بوك آدرس بلاگتون رو بهم دادين...
    خواستم بگم نوشته هاتون واقعازيباست، بخصوص اين :)

    پاسخ دادنحذف
  2. چه حس قوي و زلالي داري نازنين

    پاسخ دادنحذف
  3. حس فوق العاده قوي و زلالي داري نازنين

    پاسخ دادنحذف