۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

...308...




نبردی راه انداختی در زندگیم که بازنده و برنده اش

کسی نبود جز حس ناب باور من

به چشمک ستاره ای ماتم کردی 

و کیش

رسمش نبود می دانی؟

من مسلح به بغض و لبخند می جنگیدم با زندگی و چون نم نم احساس  باورت می کردم

در آشفته کارزار روزگار

تو با دروغ آرام از ریشه می زدی خیالم را

حالا اما کنج خلوتی می جویم تا چشم ببندم به دروغ هایت

ببارم ... نم نم ... نه....سیل آسا ببارم

تا بشویدت اشک هایم و پاکت کند از زندگیم

تا شاید آرام بگیرد دلم

آخ.....

تا دو پلک خیال من باز است و خشک

دنیا عجیب آلوده است به تو

مَرد!!!!!

...307...





به چشمک کدام ستاره لغزیدی ماه؟

من در وفای به تو اشک جبرییل را دیدم که به  تقدس مریم شک کرد

من لبخندم را به گوشه ی تیز هلال مهر تو آویخته بودم

 سر خوردم روی تن احساس تو

نلغزیدم

 من نه در برابر خدا  که زانو به زانو ی او

سجده کردم به عشق تا تو را باور کنم

تو تن به هوس ستاره ها دادی؟

هر چند نور مهر من از تو ماه گذشت اما

حجاب می گیرم پشت تنها ترین ابر آسمان

تا ناب چشمانم به  سیاهی انچه تو عشق می نامی

تار نشود

بگذار هر ستاره که رد شد یار تو شود و تو آوازه خوانش باشی


!!!مَرد

...306...




رویای من درسراب چشمان تو شیفته ی شمایل ماهی دریا شد


در تور پوسیده ی  تو افتاد و دست و پا زد در دریای موهومی


 که ابعاد احساس ماهیانش ... ماهیان بسیارش 


از حوض عجوزه ی رمال هم کوچکتر بود 


 وگرنه من سر به سنگ کنار رود برای خودم قصه می خواندم...... مَرد

...305...




می نویسم تا روزی برای کسی از کسان من شاید بخوانید تا بدانند که

او 

اگر شکست بازهم بی صدا شکست....... 

غرور زبان گلایه اش را از دنیا بریده بود

 و دست انتقامش به ضمانت هرچه یاس از بساط دست فروشان احساس کوتاه بود

۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

...304...





روزگار من تار تار سپید شد
تا تو بنشینی و برای برف ها
ساز یار یار سر بدهی
امروز
من در خم همان پیچ که پایم شکست
...نشسته ام
هوایت که داغ شد
هوس برف به سراغت آمد اگر
بیا 
نشان به آن نشان که آن روز برف نیامد
اما
من سراسر سپیدشدم
سپید ماندم
زیر آفتاب سوزان ناباوری
و میان گلایل گلایل گلایه ات
اندکی قبل
گل بارانی بود صفای دل هامان
یادت هست؟

...303...





روزه ی کلام گرفتم
روزی یک یار
می نشینم کنار حوضی که گوشه ی چشمانم ساختی
قدر سر گنجشکی کلمه
می ریزم در کاسه ی خیال
...و با ذکر یادم تو را فراموش
خیس رویا با دو حبه قند خاطره
واژه واژه شعر می نوشم
بیشترش روزه را می شکند
و کمترش روز را
نذر کرده ام رها شوی
از صدای اذانی که نمازش کمر شکن شده
و پربکشی تا خدایی
که می پذیرد 
روزه ی
مرا

...302...




به اینه سلام کردم

آه کشید به چشمانم 

مات دیدم
...
گفتم چرا؟

تار شد

زیر لب نالید

چشمانت کو؟

پلک هایت سنگینی می کند روی دلم

امانتند و قرارمان به بی قراری نبود

کسی چشم به راه این پلک خسته ی توست

خیال نکن بی خیال منظر پشت پلک بسته ی توست

...301...



نا امید می کند مرا دلی که گاه آرام می شود اما هرگز رام نمی شود

...300...






شبانه هایم گره خورده به شبی که آفتابی بود
زمستانی و داغ
و صدایی که گره از گیسوی تردید باز می کرد

واژه هایم آویزان شدند به کنج لب ماه
...که لبخنده ی نجابت شب بود و راستی تو

و فضایم پر شده از نفسی 
که جاذبه را مبهوت نم نم دل می کرد

و دلی که با آمدن خورشید سوخت

و دیگر دل نشد

...299...





آدمه...... گوشت و پوست و استخونه.... نه قصه است و نه افسانه..... حقیقته
خسته می شه
کم می یاره
حتی اگه ...........
تو باشی

...298...





کمی آرام تر 
قدم بزن روی احساسم
این تن یخ زده سزاوار عشق تو نیست
می دانم
اما به شفاف بودنش شک نکن
...مدارا کن
اصلا مدارا هم نکن
اما به شفاف بودنم شک نکن

...297...





خاطره را قاب کردم پشت شیشه ی نگاهم
پلک می بندم گاه گاه
تا خاک نگیرد تصویر مهربانی
که دیروزها رفت و تمام امروزها را با خود برد
و درد دل می کنم با سرانگشتان صبر
...تا شاید نوازش کنند سینه ای را
که بی قرار شده است و شور می نوازد
آوای شیرین قرارمان را
نوازش کنند تورا
که چنان تکیه زدی به پشت داغ دوری
که ذره ای نمی سوزی از دلی که شکسته
و هنوز لب بسته به خنده ی خونین و نموری

یادت هست از تو پرسیدم: اخر چقدر تو صبوری؟

حالا تو ای صبور
به من بگو

تو صبور........... یا من صبور؟

...296...


می شه با روی خوشت زندگی رو از بر کرد

می شه با صبوریات عشق رو هم باور کرد
می شه با نبودنت به زندگی تهمت زد
می شه از نخوندنت جلوی چشم همه پرپر زد
اما هرگز نمی شه با نگاه آتشینت
...تمام خرمن عمری رو سوزوند و
توی دریای خیال و رویا
کنار ساحل دل شکستگی لنگر زد

...295...





شیوه ات رسم انصاف نیست
دست و پا بسته را
با دست پیش نمی کشند
تا با پا پس بزنند
به بودن نمی خوانند
...تا از ماندن برانند
رسمت رسم مدارا نیست
مدور صفر درجه ایست
که مچاله می کند
حریر قیمتی روح را
و می آزارد دل خراشیده از روزگار را

شیوه ات رسم انصاف نیست
می روی اگر آرامتر برو
اما در را محکم ببند
سوز می آید

...294...





این واژه ها رازهای مگوی من و تواند
برای هیچ کس فاششان نکن
مبادا اصالت اشک هاشان
اسیر سیاهی شعری 
در ملحفه ای سفید شود
...
دیدم که دلبرکان غماز
تن معصوم واژه هامان را به بستر
ناپاک هوس هاشان می کشند
تا لب بگشایند از راز من و تو

باور نمی کنم روزی
این همه زیبایی تن بفروشد
به لعبتکان آلوده در بستر روزگار

باور نکن
که این راز اگر راز مگوی من و توست
دست هیچ افریطه ی شعرفروشی
لمسش نخواهد کرد 

اگر
راز مگوی عشق من و توست

...293...





یک دو سالی پیش
شمعدانی لب پنجره ای بودم برای دلی مهربان
که آمده بود تا بی عطری هوایم را بشوید
به دلارام ترین راز شمیم خاک که می شناختمش
پی عطر خوش دل من بود یا نه
...نمی دانم
اما رفت
رفت تا ببوید یاس بی زحمتی را که شاداب بود 
و گوشوار غم به نیم رخش آویزان نبود
رفت و من تلخ و تنها پژمردم 
اما نمردم
بلند شدم و نور تابید به یاخته هایم
بخشش تمام آوند هایم را سیراب کرده بود 
و من قد می کشیدم مدام 
بلند و بلندتر 
و لبخند می زدم به یاد یار مهربانی 
که روزهای سخت رابه خواست خودش با من آمده بود
و نمی دانم چرا بی خبر رفته بود
همین!
حالا تو هم اگر بریدی از هوای من
به مسلخ تهمت و هوس نکش مرا
بی صدا برو
شاید روزی تو نیز دلتنگ شدی 
و چون او هوای سلامی از دلت گذشت

بگذار تمام جاده ها به بن بست نرسند

و تمام پنجره ها چفت نشوند

و هوای بخشش من نفس بکشد روزی

...292...






قد دو سایه عقب تر از ستاره ای که آن گوشه کز کرده
ماه از میان دل ابرها
نخ باران می ریسد
برای رخت عروسی فرشته ی غمگینی 
که بار هبوط بسته بود به قلعه ی پسر شاه پریان
......اما خدا ...... نخواست
حالا به قفل در بهشت دخیل بسته 
برای رانده شدنش
دلتنگ و بی قرار
خدا اما بغض کرده ... نمی گرید
مبادا فرشته ی عاشق دست به دست ماه دهد
با نخستین قطره اشکش
سُر بخورد از گیسوی باران
تا برسد به پسر شاه پریان

گریه کن خدا
گریه کن
نترس
دور نمی رود


فرشته دل بسته به دلی که دل تو نیست اما از توست

آسمانی نیست
اما در زمین توست


گریه کن خدا
گریه کن

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

...291...





اینطور مرا به صلیب زندگیم می کشی تا ندانی؟ یا نبینی؟یا روی بگردانی؟ 


که دلی بود و غمی بود .... عشقی آمد و تبی شد؟

عشقت را به خیالت مهمان کرده ای و سفره ی شاهانه ی عشق برایش گستردی

...

قبول

دست مریزاد

بگذار همه بدانند که یار بی وفایی آمد و رفت و آب از آب در دلش تکان نخورد

راه دوری نمی رود ای دلشکسته عاشق 

لقمه انصافی هم به این خسته از وهم و درد بده

هیچ پرسیدی چه بر سردودل تنهایی آمد که هنوز می سوزد از مهری که داغ بود اما تب نبود؟

طعمی که گس بود اما هوس نبود
روزی که شب بود اما تاریک نبود
سزایی که تو گفتی سنگ بود اما در مسیر او درنگ نبود
پر کشید با بال دل در هوای تو

و گم شد در بزم خیالات عاشقانه ای که خوراکش جز سبدی از حباب نبود
انعکاس رنگ آفتاب در طعم حباب عشق چشمش را مست کرده بود و کامش را گس و 
روحش را مسخ

سرانگشت حقیقت تو بود که حباب امیدش دانه دانه ترک می خورد و تو ندیدی

ندیدی که حواست به رویای صبوری بود که آمده بود تا بماند کنار دردهایت

و بکشد بار غم هایت

بی آنکه بپرسی

آهااااااای

چه خبر از شب هایت؟

چه می گذرد در واژه هایت

چرا خون می چکد از دل لبهایت؟

گفتم مرا ببین...... دیدی؟

خواستم مرا بنویسی............... نوشتی؟

گفتم مرا گوش کن................. شنیدی؟

خواستم مرا بخوانی........................خواندی؟

حالا ختم سلام و سلامت برای عشق گرفتی

که به دار انصاف محضر کدام کلاغ بی انصافی بکشانی 

دلی که از بس خسته بود شانه می خواست برای رویایی هر چند کوتاه

اما تکیه گاه شده بود برای تمام دیروز و فردایت
راستی یادت هست؟ من تکیه گاه شده بودم برای تمام دیروز و فردایت

آسان نبود اما دلنشین بود

و تو این طعم را هرگز نچشیدی ..... عاشق!

حالا هوار می کشی و مرا به سنگلاخ کدام واعظ می کشی

تا پندم دهد از ننگ دل شکستن

که گمانت من نمی دانم؟

اگر دلی بود و شکست.......... دل من بود

باور نداری از او بپرس که عاشقانه عاشقش شد
از او بپرس چطور شکست و لب بست و خموش شنید و دید و خواند و صبر کرد تا 
دلی به عزای این عشق ننشیند

تا آه دل شکسته ای سیاه نکند رویایی که قرار بود تمام فردا باشد و کابوس امروز شد

خودت بگو...!

شکایت به که برم که نکوبد سرم را به دیوار توبیخ و سرزنش؟
پای احساسم عجیب زخمی است لنگش نکن
عاشقی؟


خرابم.... 

ویرانم نکن



حالا مرا از این چارمیخ رشک  و عشق و شکایت و اشک پایین می کشی؟
شاید روزی با هم به داور بی طرف روزگار سلام کردیم



۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...290...




می دونی جون دلم؟

دیگه جونی نمونده تو دلم

گفتم با تو شاید جون بگیره این دلم

اما نشد که نشد... جون دلم

یادته؟ صدات می کردم

...می گفتی جون دلم؟

من می خندیدم و با عشوه

می گفتم چیزی نیست

این یه جور شیطنته

...تا تو بگی: جون دلم

من بپرسم کیه اون جون دلت؟

تو بگی جون تو فقط تویی... جون دلم

من که نیستم حالا تا ببینم

چطوره احوال دلت جون دلم

اما جون دل من

ببین دارم لبخند می زنم

تند تند چشمک می زنم

اصلا من رومو بر می گردونم

بیا این بار مردونه راست بگو

کیه اون جون دلت.... جون دلم؟

...289...




چهارده روزه بودم پدر بزرگم مرد،خواهرم تا سالها به من می گفت سرخور ومن می گفتم:یعنی چه؟درست مثل روزی که سیزده سالم بودو پیرمرد درخیابان به من گفت:جنده! روسری ات رابکش جلو ومن گفتم یعنی چه؟پدرم تامدتها می گفت بلند نخند و دگمه هایت را کامل ببندوشوهرم هم می گفت.امروز اما خسته ازمردانگی روشنفکر شدند ومن می پرسم یعنی چه!مادرم دو روزپیش گفت ازآدم شدنم ناامید شده.گفت کاش تامن زنده ام توآرام شوی.گفتم:مادرم!آرام یعنی چه؟


...288...




دو ساله بودم بهم گفتن:چشم چشم دو ابرو دماغ دهن یه گردو،چوب چوب شکمبه این آقا چقدر قشنگه... بعد مدتی فهمیدم که این آقا قشنگه همون آدمه... بهم می گفتن آدم بکش منم می خوندم و می کشیدم:چشم چشم دو ابرو دماغ دهن یه گردو.... دو تا دست دو تا پا اینم موهای آقا........ دل آقا کو؟ درستی آقا کو؟شجاعت آقا ، انسانیت آقا کو؟

آقا جون آدم که فقط چشم چش...م دو ابرو نیست؟ هست؟

کاش جور دیگه ای آدم رو می کشیدیم ... جوری که اینجوری نبود

...287...




آدم آمد
آدم با برگ آمد

آدم با شعر آمد

آدم در دست گل دارد

آدم بر لب بوسه دارد

...آدم با عشق آمد

آدم سیب دوست دارد

آدم زن دوست دارد

آدم برای زندگی هوا را دوست دارد

زندگی را برای حوا

آدم بود

حوا دید

هوا برش داشت

آدم رفت

حوا آدم ندارد

حوا هوا ندارد

حوا گناه دارد

آدم بود

هوا برش داشت

حوایی برداشت

بی خبر از حوا

بی هوا رفت

حوا هوا ندارد

هوای حوا را کسی ندارد

...حوا عمری است

بی هوا

گناه دارد

هوا کثیف شد

حوا خراب

حوا آدم ندارد

اما

بی هوا

سیب را دوست دارد
 
آدم می گفت


حوا همان هواست

حوا هوا شد

هوا کثیف شد

حوا خراب

...286...




هنوز مغرورم.............

 و چنان لبخند خواهم زد به زودی که انگار آب از آب تکان نخورد

 و دلی نلرزید و غروری پامال نشد

و آن دیواری که سرم تکیه داده بود به باورش

 ترک که هیچ حتی نریخت....... دلم


...285...




دلم داره یخ می زنه.............. دوباره

اینهمه گرم و سرد شدن خیلی بده...... خیلی ضرر داره.......... می شکنه

دلم

...284...




کاش

آسمانم آبی نبود

بوی آمیزش باران و خاک این همه زیبا نبود

بنفش در جهان نبود

هیچ موسیقی گوش نواز نبود

...شکلات طعم گس زندگی نبود

آب گوارا نبود

عطر خوشی در فضایم نبود

دریا حتی نبود

اما در کلام تو

حقیقت بود

کاش

...283...




تا حالا دیدی که بغضی راه چشمی رو ببنده؟

تا حالا دیدی کسی از ترس اشکاش

صبح تا شب به ترک دیوار بخنده؟

می دونی چه دردی داره

کسی که جایی واسه گریه نداره؟

...نمی دونی

نمی دونی

مگه می شه بدونی وبتونی

بشکنی قلب کسی که جز خدا هیچی نداره؟

...282...






باید اشک هایم را تنبیه کنم

حبسشان کنم در خیالی تاریک

تا یاد بگیرند

اینطور بی اجازه بیرون نزنند از خانه

حتی از درد ضربه ای که

...تو

زدی

و

بد

زدی

...281...




حالا تو باش تا کسی نداند تو بودی

که شکستی مرا

حالا تو بمان

تا گمان نبرد روزگار

من از نیش زهرآلود او مسمومم

...بی خیال این دل بی صاحاب

تو بمان

اما هیچ نگو

که تو هم یکی از هزاران هزار اشتباه من بودی

...280...




دست در دست تمام زیبایی ها

تا خود خدا نفس نفس دویدم که باور کنم

عشق

چیزی شبیه معجزه

جایی به بلندای ابرها

...و با رقصی به نرم اندامی قاصدک ها

بی دروغ و حماقت

می آید و می نشیند کنج دلم

تمام سعی ام را کردم

و شما شاهدید

که من از تبار باور بودم و

ناباورانه اصالتم را از کف دادم

و تو خوب می دانی

که من تمام راه را سینه سوز خزیدم

تا باور کنم

اما

نشد

...279...




شاید این دنیا کابوس تلخ موجوداتی است که می خواهند با شرف زندگی کنند

 کاش کسی بیدارشان می کرد....

در این کابوس جانی برای من نمانده


...278...




وقتی دم و بازدم هات هق خق خستگی سر می دن

تو دیوانه می شی

دیوانه

اونقدر که می خوای دونه دونه

نه

...یکجا سر ببری نفس هات رو

من دیوانه نیستم

من فقط خسته ام

خیلی خسته ام

...277...




باورم راحراج کنم؟

ازبس همین یک دست رویارا

پوشیدم و درآوردم و شستم وباز پوشیدم

نخ نما شدندخیالاتم

یاخیالاتی نخ نمایی شدم

...نمی دانم

هر چه هست

منم و باوری به حراج گذاشته

و رویایی بدن نما

دل خوش سیری چند؟

با تمام این یک عمرخوش باوری

چندسیر سرخوشی نصیبم خواهدشد؟

تمام دارایی من همین است

منصف بخریدش

عمری نازش راکشیدم

نکندپرتش کنیدکنج برهوت توهم هاتان



اصلا

باور که فروشی نیست

بروید

دکه رابایدببندم

...276...




باید ریشه درکودکی ام دوانده باشد

که به وقت هراس و درد

بسان زنی که برای تهدید زندگی

آتش به تن می کشد

این چنین با واژه خفه می کنم بغض های بی اراده ام را

...باید ریشه دربی ریشگی نسلی باشد

که یاد نگرفت پاسخ فریادبغض نیست

نفهمیدگنجشک برای استراحت کنارپنجره ای می نشیند

که سایه ای پشت ان جم نمی خورد

و امروزهم دیراست بدانم

چرا دردتسکین ناآرامی های زنی است

که درنوجوانی بسیارسیاه می پوشید

تا نجابت رابه رخ آفتاب بکشد

...274...



انگشتانت هنوز میان موهایم


واژه می کارند


بی تابم اما

آرام آرام

شانه می کنم گیسوانم را

مبادا جوانه ای از واژگانت

میان لخت تنهایی ام

سر باز کرده باشد

و من ندانسته برانمش



حرمت دستانت

لالایی موهایم شده



نوازش کن مرا

...275...




در شب حضور تو

چه ساده آموختم از ستارگان چشمانت

که می شود گاهی

پر کشید تا تیزی ماه

نشست بر لب سراشیبی نور

و سقوط نکرد تا زمینی

که پر شده از ترس و اضطراب

و چشم در چشم عشق

به استکانی لب پر از دست تو

دلباخت به خوش رنگی چایی که

طعم سادگی می داد

و نترسید از تندبادی

که امده بود براند ماه را از شبهامان

چه زیبا آموختم از سوسوی چشمان غمگینت

که می شود به بوسه ای پلکی را تا همیشه خنکا بخشید

و بدان

که من هنوز روی تیزی ماه

بر لب تند سراشیب نور

آرام برای شبهای ناآرامت

ساز صبوری می زنم

درست مثل شب حضور تو

شب حضور من

شب حضور مهر و ماه

...273...




پلک خیالم که باز است تو هستی

عشق هست

آرام هست

و آبی زیباست

به مژه بر هم زدنی

رویای یک عمر را در آغوش تو می بینم

و باز چشم به فردا می دوزم

و پلک می زنم پولک پولک

پری تنهای درونم را

...272...



بگو خدا خبر داری؟

خراب شده اینجا

خراب شده ی تازه ای

برای این دل خراب من

اگر دیدی

...خبرم کن



خراب شده اینجا



یا نه

بیا به ضربت آخر

تو ای خدا

بی خبرم کن

که خراب شده اینجا

...271...




مادرم،ایرانم... اگر دفاع از تو یعنی بی حرمتی در نوشتن به دختران و زنانت،اگر عشق به تو یعنی امر به کشتن پسران و مردانت،اگر آزادی تو یعنی اسیری دشمنان من،اگر آبادی تو یعنی خون به دل تو کردن از جان فرزندانت....اگر قرار است من هم فرزند ناخلف تو باشم و زنده زنده میراثت را تقسیم کنم و صاحب اختیارت شوم. لال می شوم اما با تو چنین نمی کنم.که من از تو جز عشق چیزی نیاموختم


...270...




هزاری زانو زده ، پیشانی بر زمین بکوبی و خاک را بوسه زنی و بخوانی "قل هو الله احد" من می گویم نیست.... خدای من با خدای تو یکی نیست.......... که تو اگر به خدای من ایمان داشتی این چنین ستم نمی کردی


 
__________
 
حطاب به خامنه ای به خاطر کشتار و جنایات ددمشیان... ددمنشای... ددممیشیانه اش

...269...




همان روز

که به خیالشان

قواره ی چادری قانون را بریدند

و دل شکسته ی زن را

چون کلاغی که زار زار قار می زد

...با برق طلا آرام کردند

باید می دانستیم

قصه زن راست و دروغ به سر رسید

مثل کلاغی که فقط

به خاطر یک مشت طلا

روی نوک درخت پیر روزگار

خانه کرد و

دیگر به هیچ آسمانی پر نکشید

...268...





تجربه نکرده بودم باهم بودن را

که تنها ماندم در میان تمام بودن ها

و اینگونه بودکه داستان من تا مدام

با یکی بود و یکی نبود

به آخر می رسید

......زمانی که هنوز آغاز نشده بود

امروز بالا بروم

پایین بیایم

هنوز قصه ی من همان است

و کلاغی که راست و دروغ

کنج دلم خانه کرد

و دیگر هیچ کجا نرفت
 

...267...




یکی بود یکی نبود

توی دنیای بزرگ

غیر از خدای مهربون

هیچ کس نبود

هیچ جا نبود

...هیچ وقت نبود

یا اگر هم کسی بود

و جایی بود

و وقتی بود

یه جوری بود

که انگاری

بود و نبودش یکی بود
 
 

...266...






قرار مدار عاشقانه را که فسخ می کنی

عشق آغاز می شود

دل که می بری

دلتنگ می شوی

پایت را محکم می کوبی

... سر سره می شود زمین

درد عاشقی بگیری عشق

که نه امدنت

نه ماندنت

نه رفتنت

سر سازگاری ندارد

...265...




یادم نرود دوستم داشتی

یادت نرود دوستت داشتم

یادبود لازم نیست

کافی است

یادمان بماند

...دوست داشتن

همیشه

کافی نیست
 

...264...




باید آرام آرام دلم را رام کنم....... دلارامم آرزوست


 
 

...263...




گلایه هایم را جمع کرده ام در گلویم

بی صدا دوره می کنم

از روی سایه هایی که دورم را گرفتند

و مرا از خود دور کردند

باید با خودم آشتی کنم

...با نوشته هایم

با فردا

تا دوباره یاد بگیرم ببخشم

پیش از همه خودم را

که چنان موزیانه به قتل سادگی من نشست

تا خیانت کردم

به زنی که سال ها در من می بالید

منی که امروز مچاله شدم در کلمات رکیک زندگی

که هوار می زند راهزن امیدش بودم

و افسوس که بودم

اما راهزنی که راه را نمی دانست

و تمام مسیر عاشقانه فرمان می داد

و نمی دانست در پیچ کدام بن بست

تمام احساسش ساعتی پیش وفات یافت

و من ، بی پروا، به دنبالش می گشتم

حالا خوب می دانم چرا مادربزرگم که مرد

ساعتش در لحظه خوابید

عقرب زمانش عاشقی بود

که نفس احساسش بند امده بود

روی دستی که یخ زده بود

درست مثل شماطه ی دستان من

در این لحظه





نازنین / 22 بهمن 1389/ساعت 10 شب / دبی

...262...




تمام مسیر را خط کشید

گفت کافی است چشمت به زمین باشد

پایت در هوا

لی لی یعنی همین

سنگ بنداز

...پا در هوا برو تا آرزو

من رویا بافتم

چشم به آسمان دوختم

سنگم روی خط افتاد

پایم لغزید

دلم لرزید

زمین خوردم

سوختم

...261...




تمام زمین من

همین چند خط نوشته ای است

که مدام بذر عشق و بودنش را می پاشم

حالا باکی نیست اگر

گاه آفت به رویش باورم می چسبد

...بگذار کرم های خاکی هم

از میان واژه هایم جان بگیرند

تن زن زمین من است

مغموم می شود اما مسموم نه

و چشم به آسمانی دارد

که ماهش تویی

به دورم بگرد

که شب تاب هایم دل به شبدر و لاله بسته اند

...260...




وقتی آسمان و زمین

به سنگلاخ دروغ و برزخ باور می کشانندت

حالا تو هی ببار و ببار

پاک نمی شود

زخمی که به تنه ی استوار احساست خورده

...و چه سخت هنوز دل باخته ای به برگ هایی که

می ریزند از مقابل چشمانت

و تو دانه دانه شان را

دل از دست می دهی

و دستانت کرخت شده اند از سوز نیش ماری

که خانه کرده پای تمام عاشقانه هایت

و لاله لاله ... لال می شود لب هایت

و باز

تو

نمی دانی

...259...




برای با تو نبودن هیچ بهانه ای مجابم نمی کند

برای با تو ماندن اما

هرچند از دور

حتی گاهی،هر ازگاهی

دل می سپارم به طعنه های نگاهت

...گوش می سپارم به بهانه هایت

و چشم نمی بندم به زخم زبان هایت

مبادا خاطره نجوایت

بچکد از میان مژگانی که تو بوسیدی

و نم بکشد جای لب هایت بر تار تار موهایم

که بی تاب شده اند

از نوازش سرانگشتانت

برای با تو ماندن

هنوز نفس نفس می زنم

زندگی که تو عاشقانه اش را نشانم دادی

و تو باز

نمی دانی

...258...



از نگاهش یادداشت بر می داشتم

نمی دانست

امروز نگاهش نیست

اما

خط به خط می خوانمش هر روز

...نمی داند

...257...




می دانی خورشید خانم!

شایعه کرده اند تو چشم می سوزانی

پوست می سوزانی

و تو

باز می تابی

...

بتاب خورشیدم



دل که نمی سوزانی

...256...




درد دارد دلم

دیروز همین را به گنجشکی گفتم

پرید ... رفت

درست مثل او

امروز به آسمان گفتم

...غر زد و بارید

درست مثل تو

فردا به گمانم گرد و خاک می شود

هوای دلی که هیچ کس دردش را نمی فهمد



هشدار!!!



پنجره ها را باید بست

پرده ها را باید کشید

...255...






هرچه حساب میکنم

اگر تا خود خدا هم نه

با خود خدا هم بنشینم و سکوت کنم

و هر ازگاهی خنده ی مستانه سردهم

که یعنی فراموش کردم،فراموش می کنم

... نمی شودکه نمی شودکه نمی شود

برای تسکین درد عشق وقتی چاره ای جز شکیبایی نیست

باید دست دوستی داد

یعنی که دوست دوست تا خودخدا

دوست دوست با خودخدا

به من دست دوستی می دهی؟

بیا با این درد بسازیم

نگو عشق شفاست

که دردبی درمانی است

و پای ما به ضریح سنگی زندگی دخیل شده است

...254...




بیا بنشین.... چایت را بنوش... نفسی تازه کن

می خواهم داغ ترین خاطره این روزهایم را برایت تعریف کنم

یادت هست چقدر عاشقانه برایم می گفتی؟من چقدر دل خوش بودم؟

همین!



..."خاطره شد تمامش"



کوتاه بود نه؟

چایت را نوشیدی؟

نفست تازه شد؟

زنی صدایت می زند

نه

نه

هوارت می زند

برو

...253...



مشخصات ابتدایی لازم برای اسخدام افراد به شغل شریف خبرگزاری که بی شرفی اش همان بپا گذاشتن است عبارتند از:
1) دست کم توان دماغ بالا کشیدن را داشته باشد.
2)وقتی در جایی قایم می شود خبرش همان جا بایستد هی وول نخورد جلب توجه کند.
3) از نظر فیزیکی و جذابیت دست کم اندکی قابل تحمل باشد تا در صورت رویت توسط فرد تحت تعقیب حال شخص بیچاره به هم نخورد.
4) شخص مورد انتصاب برای این شغل شریف لازم است دست کم در سطح ابتدایی به زبان انگلیسی مسلط باشد تا با شنیدن 4 کلمه ی متوالی مثل مرغ پر کنده هی خودش را به در و دیوار نزند 
5) موهایش بلند نباشد تا هی تو چشماش بروند و عصبی تر شود 

نکته ی مهم !!!

برای این شغل شخص بپا لازم است از سلامت عقل و اعصاب برخوردار باشد..... ها والوووووووو