این واژه ها رازهای مگوی من و تواند
برای هیچ کس فاششان نکن
مبادا اصالت اشک هاشان
اسیر سیاهی شعری
در ملحفه ای سفید شود
...
دیدم که دلبرکان غماز
تن معصوم واژه هامان را به بستر
ناپاک هوس هاشان می کشند
تا لب بگشایند از راز من و تو
باور نمی کنم روزی
این همه زیبایی تن بفروشد
به لعبتکان آلوده در بستر روزگار
باور نکن
که این راز اگر راز مگوی من و توست
دست هیچ افریطه ی شعرفروشی
لمسش نخواهد کرد
اگر
راز مگوی عشق من و توست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر