۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

...293...





یک دو سالی پیش
شمعدانی لب پنجره ای بودم برای دلی مهربان
که آمده بود تا بی عطری هوایم را بشوید
به دلارام ترین راز شمیم خاک که می شناختمش
پی عطر خوش دل من بود یا نه
...نمی دانم
اما رفت
رفت تا ببوید یاس بی زحمتی را که شاداب بود 
و گوشوار غم به نیم رخش آویزان نبود
رفت و من تلخ و تنها پژمردم 
اما نمردم
بلند شدم و نور تابید به یاخته هایم
بخشش تمام آوند هایم را سیراب کرده بود 
و من قد می کشیدم مدام 
بلند و بلندتر 
و لبخند می زدم به یاد یار مهربانی 
که روزهای سخت رابه خواست خودش با من آمده بود
و نمی دانم چرا بی خبر رفته بود
همین!
حالا تو هم اگر بریدی از هوای من
به مسلخ تهمت و هوس نکش مرا
بی صدا برو
شاید روزی تو نیز دلتنگ شدی 
و چون او هوای سلامی از دلت گذشت

بگذار تمام جاده ها به بن بست نرسند

و تمام پنجره ها چفت نشوند

و هوای بخشش من نفس بکشد روزی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر