گلایه هایم را جمع کرده ام در گلویم
بی صدا دوره می کنم
از روی سایه هایی که دورم را گرفتند
و مرا از خود دور کردند
باید با خودم آشتی کنم
...با نوشته هایم
با فردا
تا دوباره یاد بگیرم ببخشم
پیش از همه خودم را
که چنان موزیانه به قتل سادگی من نشست
تا خیانت کردم
به زنی که سال ها در من می بالید
منی که امروز مچاله شدم در کلمات رکیک زندگی
که هوار می زند راهزن امیدش بودم
و افسوس که بودم
اما راهزنی که راه را نمی دانست
و تمام مسیر عاشقانه فرمان می داد
و نمی دانست در پیچ کدام بن بست
تمام احساسش ساعتی پیش وفات یافت
و من ، بی پروا، به دنبالش می گشتم
حالا خوب می دانم چرا مادربزرگم که مرد
ساعتش در لحظه خوابید
عقرب زمانش عاشقی بود
که نفس احساسش بند امده بود
روی دستی که یخ زده بود
درست مثل شماطه ی دستان من
در این لحظه
نازنین / 22 بهمن 1389/ساعت 10 شب / دبی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر