۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...251...



 دلم برای کتاب هایی که به کتاب خانه ها بخشیدم

و برای مدادهایی که تند تند تراشیدم می سوزد

 دلم برای لیوانهایی که دستم لرزید و شکستند

و گربه هایی که وحشتم را دیدند و با سرعت دور شدند می سوزد

و من حتی دلم برای تمام ته سیگارهایی که لایق دود شدن هم نبودند و دور ریختم می سوزد

... من از این همه خجالت می کشم

و خیال می کنم شاید آه انها دامن دل من را گرفت

که در دست دیگران لرزید،دیده نشد و تراشیده شد و

ساده شکست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر