دلم برای کتاب هایی که به کتاب خانه ها بخشیدم
و برای مدادهایی که تند تند تراشیدم می سوزد
دلم برای لیوانهایی که دستم لرزید و شکستند
و گربه هایی که وحشتم را دیدند و با سرعت دور شدند می سوزد
و من حتی دلم برای تمام ته سیگارهایی که لایق دود شدن هم نبودند و دور ریختم می سوزد
... من از این همه خجالت می کشم
و خیال می کنم شاید آه انها دامن دل من را گرفت
که در دست دیگران لرزید،دیده نشد و تراشیده شد و
ساده شکست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر