۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

...291...





اینطور مرا به صلیب زندگیم می کشی تا ندانی؟ یا نبینی؟یا روی بگردانی؟ 


که دلی بود و غمی بود .... عشقی آمد و تبی شد؟

عشقت را به خیالت مهمان کرده ای و سفره ی شاهانه ی عشق برایش گستردی

...

قبول

دست مریزاد

بگذار همه بدانند که یار بی وفایی آمد و رفت و آب از آب در دلش تکان نخورد

راه دوری نمی رود ای دلشکسته عاشق 

لقمه انصافی هم به این خسته از وهم و درد بده

هیچ پرسیدی چه بر سردودل تنهایی آمد که هنوز می سوزد از مهری که داغ بود اما تب نبود؟

طعمی که گس بود اما هوس نبود
روزی که شب بود اما تاریک نبود
سزایی که تو گفتی سنگ بود اما در مسیر او درنگ نبود
پر کشید با بال دل در هوای تو

و گم شد در بزم خیالات عاشقانه ای که خوراکش جز سبدی از حباب نبود
انعکاس رنگ آفتاب در طعم حباب عشق چشمش را مست کرده بود و کامش را گس و 
روحش را مسخ

سرانگشت حقیقت تو بود که حباب امیدش دانه دانه ترک می خورد و تو ندیدی

ندیدی که حواست به رویای صبوری بود که آمده بود تا بماند کنار دردهایت

و بکشد بار غم هایت

بی آنکه بپرسی

آهااااااای

چه خبر از شب هایت؟

چه می گذرد در واژه هایت

چرا خون می چکد از دل لبهایت؟

گفتم مرا ببین...... دیدی؟

خواستم مرا بنویسی............... نوشتی؟

گفتم مرا گوش کن................. شنیدی؟

خواستم مرا بخوانی........................خواندی؟

حالا ختم سلام و سلامت برای عشق گرفتی

که به دار انصاف محضر کدام کلاغ بی انصافی بکشانی 

دلی که از بس خسته بود شانه می خواست برای رویایی هر چند کوتاه

اما تکیه گاه شده بود برای تمام دیروز و فردایت
راستی یادت هست؟ من تکیه گاه شده بودم برای تمام دیروز و فردایت

آسان نبود اما دلنشین بود

و تو این طعم را هرگز نچشیدی ..... عاشق!

حالا هوار می کشی و مرا به سنگلاخ کدام واعظ می کشی

تا پندم دهد از ننگ دل شکستن

که گمانت من نمی دانم؟

اگر دلی بود و شکست.......... دل من بود

باور نداری از او بپرس که عاشقانه عاشقش شد
از او بپرس چطور شکست و لب بست و خموش شنید و دید و خواند و صبر کرد تا 
دلی به عزای این عشق ننشیند

تا آه دل شکسته ای سیاه نکند رویایی که قرار بود تمام فردا باشد و کابوس امروز شد

خودت بگو...!

شکایت به که برم که نکوبد سرم را به دیوار توبیخ و سرزنش؟
پای احساسم عجیب زخمی است لنگش نکن
عاشقی؟


خرابم.... 

ویرانم نکن



حالا مرا از این چارمیخ رشک  و عشق و شکایت و اشک پایین می کشی؟
شاید روزی با هم به داور بی طرف روزگار سلام کردیم



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر