۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...275...




در شب حضور تو

چه ساده آموختم از ستارگان چشمانت

که می شود گاهی

پر کشید تا تیزی ماه

نشست بر لب سراشیبی نور

و سقوط نکرد تا زمینی

که پر شده از ترس و اضطراب

و چشم در چشم عشق

به استکانی لب پر از دست تو

دلباخت به خوش رنگی چایی که

طعم سادگی می داد

و نترسید از تندبادی

که امده بود براند ماه را از شبهامان

چه زیبا آموختم از سوسوی چشمان غمگینت

که می شود به بوسه ای پلکی را تا همیشه خنکا بخشید

و بدان

که من هنوز روی تیزی ماه

بر لب تند سراشیب نور

آرام برای شبهای ناآرامت

ساز صبوری می زنم

درست مثل شب حضور تو

شب حضور من

شب حضور مهر و ماه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر