۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

...297...





خاطره را قاب کردم پشت شیشه ی نگاهم
پلک می بندم گاه گاه
تا خاک نگیرد تصویر مهربانی
که دیروزها رفت و تمام امروزها را با خود برد
و درد دل می کنم با سرانگشتان صبر
...تا شاید نوازش کنند سینه ای را
که بی قرار شده است و شور می نوازد
آوای شیرین قرارمان را
نوازش کنند تورا
که چنان تکیه زدی به پشت داغ دوری
که ذره ای نمی سوزی از دلی که شکسته
و هنوز لب بسته به خنده ی خونین و نموری

یادت هست از تو پرسیدم: اخر چقدر تو صبوری؟

حالا تو ای صبور
به من بگو

تو صبور........... یا من صبور؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر