۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

...292...






قد دو سایه عقب تر از ستاره ای که آن گوشه کز کرده
ماه از میان دل ابرها
نخ باران می ریسد
برای رخت عروسی فرشته ی غمگینی 
که بار هبوط بسته بود به قلعه ی پسر شاه پریان
......اما خدا ...... نخواست
حالا به قفل در بهشت دخیل بسته 
برای رانده شدنش
دلتنگ و بی قرار
خدا اما بغض کرده ... نمی گرید
مبادا فرشته ی عاشق دست به دست ماه دهد
با نخستین قطره اشکش
سُر بخورد از گیسوی باران
تا برسد به پسر شاه پریان

گریه کن خدا
گریه کن
نترس
دور نمی رود


فرشته دل بسته به دلی که دل تو نیست اما از توست

آسمانی نیست
اما در زمین توست


گریه کن خدا
گریه کن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر