همان روز
که به خیالشان
قواره ی چادری قانون را بریدند
و دل شکسته ی زن را
چون کلاغی که زار زار قار می زد
...با برق طلا آرام کردند
باید می دانستیم
قصه زن راست و دروغ به سر رسید
مثل کلاغی که فقط
به خاطر یک مشت طلا
روی نوک درخت پیر روزگار
خانه کرد و
دیگر به هیچ آسمانی پر نکشید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر