۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...269...




همان روز

که به خیالشان

قواره ی چادری قانون را بریدند

و دل شکسته ی زن را

چون کلاغی که زار زار قار می زد

...با برق طلا آرام کردند

باید می دانستیم

قصه زن راست و دروغ به سر رسید

مثل کلاغی که فقط

به خاطر یک مشت طلا

روی نوک درخت پیر روزگار

خانه کرد و

دیگر به هیچ آسمانی پر نکشید

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر