۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...220...


خوب من!دلم برای دستانت تنگ شده

یادت هست؟

در همان کافه همیشه،کنارهمان پنجره مدام

دستم را گرفتی و گفتی:قد فرداتا مرگ کنار توام

روی شیشه خط و نشان کشیدی

.........که از یادنرودقرارمان

و من هنوز و هرروز

در همان کافه ی همیشه،روی همان شیشه

خط و نشانت رانو می کنم

مبادا نفس عابران پاک کند تاریخ فردا را

راستی چند شنبه بود آن روز

چقدر این شب بزرگ است

چرا فردا نمی رسد؟چرا تو کنارم نیستی؟

دلم برای دستانت تنگ شده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر