برای با تو نبودن هیچ بهانه ای مجابم نمی کند
برای با تو ماندن اما
هرچند از دور
حتی گاهی،هر ازگاهی
دل می سپارم به طعنه های نگاهت
...گوش می سپارم به بهانه هایت
و چشم نمی بندم به زخم زبان هایت
مبادا خاطره نجوایت
بچکد از میان مژگانی که تو بوسیدی
و نم بکشد جای لب هایت بر تار تار موهایم
که بی تاب شده اند
از نوازش سرانگشتانت
برای با تو ماندن
هنوز نفس نفس می زنم
زندگی که تو عاشقانه اش را نشانم دادی
و تو باز
نمی دانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر