۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...245...




دلم برای آن روزها تنگ شده که پسرک همسایه هر شب به بهانه ی کتاب زنگ خانه مان را می زد و پدرم می گفت : نازی بلند شو ! یا کتابت را آورده یا آمده ببره ومادرم که لبخند می زد و چپ چپ نگاه می کرد که یعنی روی بچه باز می شه

و من ناز می کردم که یعنی وای هر شب چرا مزاحم می شه و دستی به مویم می کشیدم و می پریدم به سمت در.

چقدر ساده بودیم آن روزها

یعنی او هم اسیر بازی روزگار شده این روزها؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر