چهارده روزه بودم پدر بزرگم مرد،خواهرم تا سالها به من می گفت سرخور ومن می گفتم:یعنی چه؟درست مثل روزی که سیزده سالم بودو پیرمرد درخیابان به من گفت:جنده! روسری ات رابکش جلو ومن گفتم یعنی چه؟پدرم تامدتها می گفت بلند نخند و دگمه هایت را کامل ببندوشوهرم هم می گفت.امروز اما خسته ازمردانگی روشنفکر شدند ومن می پرسم یعنی چه!مادرم دو روزپیش گفت ازآدم شدنم ناامید شده.گفت کاش تامن زنده ام توآرام شوی.گفتم:مادرم!آرام یعنی چه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر