۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...211...




عمری در هیاهو و بی قراری روزگار

دیده نشد رویاهای زنی که

لبش را قرمز می کرد

و چشمانش را سیاه

گونه هایش را کمی رنگ می داد

...و ابروانش کشیده بود

زنی که رفیق روزگار ناباب شد

و سیگار را نوشت

و دود شد

نمی شناسی اش؟

آشنا نیست؟

سرت را از آن همه همهمه بیرون بیار

من را ببین

من به دیدن تو محتاجم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر