عمری در هیاهو و بی قراری روزگار
دیده نشد رویاهای زنی که
لبش را قرمز می کرد
و چشمانش را سیاه
گونه هایش را کمی رنگ می داد
...و ابروانش کشیده بود
زنی که رفیق روزگار ناباب شد
و سیگار را نوشت
و دود شد
نمی شناسی اش؟
آشنا نیست؟
سرت را از آن همه همهمه بیرون بیار
من را ببین
من به دیدن تو محتاجم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر