عشقی نیست،آغوشی نیست
لبی است که اصرار می کند به بوسیدن
اما لبی بر لبی نیست
هوایی نیست،نفسی نیست
تنی که می پیچد اما
... ماری است بر تنه ی درختی خسته که خشکیده نیست
رودی نیست،آبی نیست
شادابی نیست
رطوبتی است که می ریزد
بر رسوب رگ های زندگی
که می گذرد اما جاری نیست
رازی نیست،نیازی نیست
فشردگی دستی است
که تسکین هیچ یاری نیست
و زندگی زنی است
که شریک لحظه های زیبای تنهاییش
کنارش نیست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر