روزه ی کلام گرفتم
روزی یک یار
می نشینم کنار حوضی که گوشه ی چشمانم ساختی
قدر سر گنجشکی کلمه
می ریزم در کاسه ی خیال
...و با ذکر یادم تو را فراموش
خیس رویا با دو حبه قند خاطره
واژه واژه شعر می نوشم
بیشترش روزه را می شکند
و کمترش روز را
نذر کرده ام رها شوی
از صدای اذانی که نمازش کمر شکن شده
و پربکشی تا خدایی
که می پذیرد
روزه ی
مرا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر