وقتی آسمان و زمین
به سنگلاخ دروغ و برزخ باور می کشانندت
حالا تو هی ببار و ببار
پاک نمی شود
زخمی که به تنه ی استوار احساست خورده
...و چه سخت هنوز دل باخته ای به برگ هایی که
می ریزند از مقابل چشمانت
و تو دانه دانه شان را
دل از دست می دهی
و دستانت کرخت شده اند از سوز نیش ماری
که خانه کرده پای تمام عاشقانه هایت
و لاله لاله ... لال می شود لب هایت
و باز
تو
نمی دانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر