هرچه حساب میکنم
اگر تا خود خدا هم نه
با خود خدا هم بنشینم و سکوت کنم
و هر ازگاهی خنده ی مستانه سردهم
که یعنی فراموش کردم،فراموش می کنم
... نمی شودکه نمی شودکه نمی شود
برای تسکین درد عشق وقتی چاره ای جز شکیبایی نیست
باید دست دوستی داد
یعنی که دوست دوست تا خودخدا
دوست دوست با خودخدا
به من دست دوستی می دهی؟
بیا با این درد بسازیم
نگو عشق شفاست
که دردبی درمانی است
و پای ما به ضریح سنگی زندگی دخیل شده است

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر