نبردی راه انداختی در زندگیم که بازنده و برنده اش
کسی نبود جز حس ناب باور من
به چشمک ستاره ای ماتم کردی
و کیش
رسمش نبود می دانی؟
من مسلح به بغض و لبخند می جنگیدم با زندگی و چون نم نم احساس باورت می کردم
در آشفته کارزار روزگار
تو با دروغ آرام از ریشه می زدی خیالم را
حالا اما کنج خلوتی می جویم تا چشم ببندم به دروغ هایت
ببارم ... نم نم ... نه....سیل آسا ببارم
تا بشویدت اشک هایم و پاکت کند از زندگیم
تا شاید آرام بگیرد دلم
آخ.....
تا دو پلک خیال من باز است و خشک
دنیا عجیب آلوده است به تو
مَرد!!!!!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر