راستی گفتمت؟
خنده ام هنوز از کما در نیامده
نذر سفره ی بی بی دل خوش کنک کرده ام
می گویند رد خور ندارد
ای بی بی دل خوش کنک
...خنده ام را شفا بده
درد امان لبخندم را گرفته
هیچکس نمی داند
اما تو که خوب می دانی
من هیچ نمی دانستم
بی بی دل خوش کنک
رویایم غرق حسرت شود اگر
روزی از خیالم بگذرد
که رخت عشق
بر بوم رنجدیده ی زنی پهن کنم
مگر آفتاب قحط است؟
بی بی دل خوش کنک
اشک غرور
در سایه هم خشک می شود
نمی شود؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر