۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

...201...




بیا امشب هم بازی کنیم.

تو بگو کنار من نشسته ای و دستت دور بازوان من است و من هم باور می کنم در آغوش تو جای گرفته ام.
با موهایم بازی می کنم و برای تو شیرین زبانی.
بعد مثلا این بار من حرفی می زنم و تو می رنجی و من انقدر نازت می کنم تا تو باز در آغوشم بگیری...
انوقت سر به سر هم تکیه می دهیم و بغض می کنیم و یادمان می آید دور افتاده ایم از هم
 و تنها رویمان را برمی گردانیم مبادا اشک هامان را دیگری ببیند____

خوب خوب خوب من




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر