گویی هزار اسب تیز پا بر سینه ام سم می کوبند
نفس تنگ است و ایمان منگ
من اینجا در شمار لخظه های پر ز نیرنگ و خیال
می نشینم سرد و تنها
تا نداند کس
...چه دردی است بغض را بی اشک
به دامانم رها کردن
نفس یاری ندارد
درد گویی این میان
قصد دلداری ندارد
من اما باز
گیجم،خالیم،خسته ام
من اینجا درد دردم
بی هدف دنبال یک آرام می گردم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر