حکایت این روزهای من شکایت نیست
بلانکلیفی باد است با هوا
تازه نشسته بودم سرمشق می گرفتم "دوستت دارم" را
تازه لبخندم شکوفه زده بود در شوره زار چشمانم
تازه یاد می گرفتم باور یعنی شانه های تو
میانه ی زمستان است
پاییز با هوای دلم چه کار داشت
داغ دیده آغوشم
برف و بارانی است سینه ام
خشک شده لب هایم
چهار فصل را سرگردان کردی در وجودم
انصاف نیست
حکایت این روزهای من
روایت عطر توست
نه در آغوشت
که کنج پنجره ام
امروز کبوترها گرسنه رفتند
تو که نیستی
دستانم نه به آب می روند نه به دانه
به باد می روند
انصاف است؟
من لب تشنه باشم
کبوتران ناامید
تو رویای کسی را چهل گیس کنی
که هیچ کس نیست
هرچه زمین را آب می زنم
هوا را عود
نه رد پایت از این خانه پاک می شود
نه بوی پیرهنت می رود
چه سود؟
وقتی که زمین و زمانم در میانه ی
دیروز و فردا
به اشاره ای از تو فرسود
گلایه نمی کنم
رسم روزگار ترسیم لبخند عجوزه ای است حسود
در آسمان سینه ی زنی
که با شیشه ی عطر تو مست می شود
وبا شمارش نفس هایت در خواب
حل می کند معادله ی از دور دوست داشتن را
به جواب نمی رسد گاهی
دو دوتایش در وجود تو همیشه یک است
می شود تمام تو
گوشه گیر شانهایت می شود که مدارد
قاعده را از دست می دهد
وتر می شود میان دو ضلع داشتن و نداشتنت
کلافه ...می زند زمین و زمان را با بغض خفه می کند
و باز
از شیشه ی عطر تو که جامانده مست می کند
سگ دو می زند میان کوچه های آغوشت
زیر اواز می زند نفس هایت را
زیر پیمانش نمی زند اما
من بی شکیب شده ام راست گفتی
باور کن اما
نداشتنت در اوج داشتنت
آسان نیست
آینه با من قهر کرده
زیبایی از صورتم رفته
پای حوصله از گلیم طاقتم دراز تر شده
سر می روند ثانیه هایم در حرارت دستانت
میان گیسوان شانه نکرده ام
سپید می شود سرم
نه به تور بخت
که روزگار مرا به عقد تو دراود
در محضر احساسی که شاهدانش
ناخن می سابیدند به زندگی که از توست
و با تو نیست
نمی شود که نمی شود که نمی شود
به خدا خواستم گلایه نکنم
می خواستم ینویسم وقتی که نیستی هستی
می خواستم بنویسم کنار دلتنگیت می مانم
می خواستم بنویسم انگار نه انگار رفته ای
تو کنار منی
خواستم ........... نشد
حق بده
تو نیستی و من هنوز دو دنیا نهال نکاشته در دستانم مانده
نکند آفتاب بر دریا نتابد و
باران با خاک قهر کند و
این همه نهال دستم را ببندند
از باغچه ی آرزوهایت؟
گفته باشمت
آرزوهای من هیچ
تو اگر به رویایت سلام نکنی
من از هیچ پلی برای رسیدن به خدا عبور نخواهم کرد
زمین گیر می شوم کنار خاطره ی بوسه ات
و رسوب می شود بودنم به جرم تمام نبودنت
اگر آمدی به رویاهامان سلام می کنیم
اکر نیامدی
همتی کن گوشه ی دفتر آسمان بنویس
تو رویایت را بوسیده ای
تا صدای خنده هایت بپیچد باز در خانه ی خاکیم
و ببارد آرامشت بر سنگی که بر سینه ام خواهد نشست