۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

صدای ریز انگشتانش بر درب
سلام
آامدم ببوسمت بروم

هیــــــــــــــــس
تازه خوابش برده
مگر آرام می شد این دل بی قرار؟
غریبی می کرد با من بی "تـــو"
انگار نه انگار آنکه ساخت با یک عمر سوختنش من بودم
برایش لالایی خواندم از حرف های تو
گفتم که قول دادی
غول بد را آدم کنی و بیایی
گفتم که او هم دل دارد
حتی غول بد

گفتم تو صبوری ، درد کشیدی ، می فهمی
می گفت: نمی فهمم
گفتم : دلم ، گلم می آید
نرفته که پشت ابرها بماند
هوا که خوب شد
درختان که شکوفه زدند
با باران خواهد امد
نگاهم کرد
زیر لب  می گفت
 کسی که در سرمای استخوان سوز از آغوش داغ من رفت
یعنی: رفــــــت که رفـــــت
نگاه مردم را ببین سیاهم می کنند
من چای لب سوزی بودم زیر برف

هوا که خوب شد
شکوفه و باران و آفتاب که باشد
 با من اش چه کار؟
من هیچ لبخند مردم را ببین !
گفتم : نه دلم ، نه گلم
گفت: هیـــــــــــــس
می خواهم بخوابم
هرکه آمد بیدارم نکن
گفتم : حتی او
گفت: حتی او


گفت: حتی تـــو
آرام برو
تازه خوابش برده

خدانگهدار
بوسه ی آرام درب و آهن

رفت؟

بخواب دلکم
رفت که رفت

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

خواب منِ بی تو



سرم روی بازوی تو رها می شود هرشب
دستم حلقه آویز گردنت
دلم که هیچ
بیچاره تکلیفش روشن است

می خواهم روی پهلوی چپم برگردم
موهایم به صورتت نخورد ... بیدار شوی؟
"
دیوانه
دیوانه
کنار تو نیست
رفته است
او کجا و گیسوی تو کجا؟
"


می بینی؟
خورشید به جای سلام به من می خندد
درست شبیه زنی که دلش به حالم می سوخت
اما خنده اش می گرفت
وقتی در مترو خوابم می برد
از بس که خسته بودم
بیدار که می شدم
گردنم تازه خواب می رفت
حق داشت بخندد
به قصه ی زنی که ناز داشت
اما ناز کردن نمی دانست

حالا فرق می کند
تو هستی...
نیستی؟

خودت به همه بگو

خسته نیستم
 دیوانه نیستم
و اگر هزار شهر از من دور باشی
روی بازوی چپم که می خوابم
گیسوی من تو را از خواب بیدار می کند

اما تو هرگز کنار من بدخواب نخواهی بود
من هیچگاه روی بازوی تو گردنم خواب نخواهد رفت

این بار نمی گویم زن می گویم من

من روی این زمین به دنیا آمدم
بزرگ شدم
نوجوان بودم
جوان شدم
روی همین زمین
زن شدم
مادر شدم
این بار نمی گویم زن
می گویم من

خوب ِ من
اگر دیدی  "من"قلم از احساسش رفته
 بیش از پیش اخبار می خواند
به زمین فکر می کند
با زمان می خوابد
بیش از خودش می خندد
 دلتنگ نیست
مثل دیروزها شاعر نیست
بدان
بی شک گوشه ای باز باورش را سقط می کند
مرهم می جوید تا داد نزند
زخمی است اما زخم نزند
تا زخم جاری اش راکد نشود
عفونت نکند
به سرش نزند
زمین نخورد
جنین ناخواسته ی کسی زیر سینه اش خفه نشود
دیوانه نمیرد
اگر دیدی جای تو چندان خالی نیست
بدان خیالش از دوری تو راحت است
دانسته که تو خوبی
دورادور خوبی
چه جای غم وقتی تو می خندی؟
چه جای درد وقتی تو می خوابی؟
چه جای تو خالی باشد چه نباشد
تو آرامی در دور
و این یعنی
تمام
بدرود

من است
دست سایه اش را می گیرد
می برد زیر تیغ آفتاب می خوابد
نمی سوزد
 پیش تر ها سوخته
نمی شکند
 قبل تر ها شکسته
نمی میرد
بارها مرده

تنها می رود تنها می شود
تا ته مانده های وجودش
بی غرور نشوند
تا سایه ها بغضش را نخندند
تا تو آرام بمانی
دور.... از دووور

بگذریم
خبرت هست؟
دنیا بوی خون می دهد
سیاست کثیف است
دین به آبرو باخته
و من منهای تو
هنوز
اخبار می خوانم


۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

آفرینش من

تو راز آفرینش را برای من نوشتی
و من آفریده شدم
اما شاید ندانی آن خط نا نوشته از سرشتم را

بهانه که نباشد برای نوشتن
رسوب می کنند واژه ها در میان نفس هایم
تنگ می شود راه هر هوایی به وجودم
بی هوا سر به هوا می شوم
خودکار میان لب هایم می کارم
سیگار می کشم
تا بیاید از دلم بهانه ای تازه
سر فصلی هرچند تکراری
مگر می آید؟

انگار تو که نیستی
من بی بهانه ترین بهانه گیر روزگار می شوم
حجله می بندم برای واژه های جوانمرگ شده ام
حلوای سوخته ی تلخ خیرات می کنم به رهگذران
می پسندند
یاد تو می افتم
 به غذاهای سوخته ام  می خندیدی
من غذا می سوزاندم
تو چنان دل می سوزانی
که خنده هیچ
اشک هم دریغ می شود
من اما خنده های تو را دوست داشتم
به دل سوختگی ام هم بخند
حرفی نیست
خلاصه می گفتمت
گرفتار نفس تنگی شده ام

نفس هایم به تو بند نیستند
دلت را خوش نکن
بی تاب واژه هایم شده اند

دلگیرم
نه از تو
از واژه ای که بی "تــــو" برای من ناز می کند

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

خیانت


خیانت بوی آغوش تو را می دهد
در باشگاه های شبانه

رنگ گونه های تو را دارد
در هیاهوی جشن عشق

لهجه ی صدای تو را دارد
در زمزمه های دروغ

گام هایت را برمی دارد
در رسیدن به آینده

خیانت هم مست می کند
 مثل تو می رقصد
مثل تو آواز می خواند
مثل تو می خندد
مثل تو عکس می گیرد

خیانت درست شبیه تو همیشه موجه است
حماقت درست شبیه من همیشه تنهاست

۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

ترکه ای زنانه


زنی که خود را آراسته نیازمند نگاه نیست
عشق می خواهد
و شانه هایی برای آسودن
مهر می جوید
و دستانی برای نوازش

گاه با چارقدی تازه بر سرش
گاه با رنگی بر لبش

حلقه به گوش می کند تا دیده شود
...اشتباه نکن
حلقه به گوش تو نمی شود

انگشتر تو را به دست می اندازد
تا دست و دلش گرم شود
پایش را نبندی
پا بند تو می شود

انگشت نما اگر شد
بدان او زنی است
که هرگز دیده نشده

و در خشکسالی سینه ای مردانه
ترکه ای خیس شده
با چارقدی نازک
یا رنگی پر رنگ بر تمام اندامش
تا ساعتی که ترک شد
خم نشود

تازیانه شود

نازنین

_____________________________________

پ ن : اعتراف می کنم این روزها نویسنده ی "زن نیستی تا بفهمی" تمام معیارهایش از " زن " به هم ریخته . زن است اما " زن "را نمی شناسدو آرزو می کند زنان ما جایگاه خود را به راستی پیدا کنند

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

کش تمبون



یکی از سخت ترین و در عین حال دلچسب ترین اتفاقاتی که می تونه در زندگی هرکسی بیفته اینه که دشمنت بیشتر از اینکه تنفرانگیز باشه ترحم انگیزه .... سخته به خاطر این که زمانی که می خوای در برابر دشمنی هاش واکنش نشون بدی می بینی که چه موجود حقیری در مقابلت قرار گرفته و هر واکنشی رو در برابر تمام نداشته هاش کوچک می بینی و دلچسبه به خاطر این که تو مجبور نیستی به خاطر چنین موجود بی ارزش و ناچیزی ارزش هات رو زیر پا بگذاری..... عجیب یاد این جمله ی مادرم می افتم که آدم حقیر زدن نداره چون خدا از ازل اون رو زده

من و خاتون

با یه دست چادرشو نگه داشته بود و با دست دیگه اش بچه اش رو می کشید. طفلی بچه معلوم نبود بهونه ی چی رو می گرفت و زن انگار که کر بود... نمی شنید.
رفتم جلو ... سلام و احوالپرسی کردم مثل ادمی که گیر افتاده باشه دیگه نتونست راهشو کج کنه و بره گفت : اوا خانم جون سلام از منه ببخشید تروخدا ندیدمتون، مگه این بی پدر واسم حواس می ذاره؟ دست بچه رو فشاری داد و گفت ساکت می شی یا نه؟ گفتم : نکن عزیزم... دردش م...ی گیره بیشتر گریه می کنه
همونطور که چادرش رو درست می کرد گفت : ای خانم جون دنیا دنیای درده... باید انقدر دردش بگیره تا دیگه گریه اش نگیره
گفتم این طفلی چه گناهی داره؟
گفت: من چه گناهی داشتم؟
رفت و من هنوز به جای دندوناش رو لبه ی چادرش فکر می کردم . ترشحات زنونه ای که سفیدک شده بودن رو سیاهی بختش

و پسر بچه ای که تا خم کوچه برگشته بود و چشم از من برنمی داشت

رقص باد

من زنی را زندگی می کنم
که بر شانه اش بار دنیا سنگینی می کند

یک تنه تمام راه را رفته
و یک سره در راه اواز سر داده

با سایه ها جنگیده
و سر بر شانه ی باد بارها رقصیده

سال ها با چشمان باز خوابیده
... و بی هراس از نگاهان دریده
تابوده ساده پوشیده

زنی که به تلنگرهای روزگار بارها خندیده

منی که این روزها عجیب ترسیده

استمرار بعید

خاطراتم را ورق می زنم
و تو در دور روزهایم نیستی
هرچه بیشتر گذشته می شوم
تو زیباتر می شوی در حال چشمانم
و من آرام تر می شوم
در استمرار ترک روزهایی
که بعید بودند
اما گذشته

آینده را نمی دانم
... اما دیگر هیچ چیز عجیب نیست
حتی این همه
که من
دوستت دارم

اما و اگر



پشت پرچین هزار "اما"
من به سایه ی "اگر" دل دادم

من و خاتون



اون قدیم ندیما آدما سرشون گرم بود به جیک جیک کردن تو گوش همدیگه... اگه کسی خدای نکرده پشت سر یه ننه مرده ای بدگویی می کرد خیلی درد نداشت چون خودش می شد شروع یه ماجرای جدید واس یه مدت سرگرمی تازه ... اما این روزا خانم جون همه که مثه من یه لا قبا نیستن ... کلی درس و کتاب خوندن خیر سرشون... کار و زندگی دارن اروا عمشون... از این تلویزیون نازکا و کلی دمبل و دیمبول دارن... دردشون چیه باز همش سرشون تو یخه ی مردمه ببینن چه خبره؟
گفتم : فدای سادگیت بشم... ادمی را ادمیت لازم است چه این دوران چه اون دوران

بلند شد خاک پشت دامنشو تکوند و با غمزه ای گفت... شما هم این بی سوادی رو هی بزن تو سر ما

گفتم: بگذریم.... چایی بزنیم رووشن شیم؟

استفراغ

گاهی دلم
روی تمام بودنم
بالا می آورد
همه ی آنچه را که فروخورده بود
با حرص
از بغض

گاهی درست
مانند زمانی که تو
می بینی
... اما نگاه نمی کنی
می شنوی
اما گوش نمی کنی

تو مانند او می شوی
و من باز همانی که سال ها می بخشیدم
او را
و من را مجازات می کردم
به جرم احمقانه ترین صبری که سنگ صبورش
کسی نبود جز من

و فراموش می کردم
همه ی انچه را که
هرگز از یاد نبردم

آخر تمام من شده بود
کشیدن دردی که تابلویی بر دیوار هیچ کس نشد
جز امروز
که باز آیینه ی تمام قد دیروزم شده ام

خسته ام
و از این خسته بودن
بسیار خسته ام

سایه بان



دیگر دلم را به هیچ سایه بانی خوش نمی کنم
همین که دستم به پیشانی ام می رسد هنوز
خدا را شکر

...653...


شاد بود ان روزها
کلاغ پر بازی می کردم
حواسم بود
کسی پرم می داد
سر بلند می کردم با شهامت که
سوختی سوختی
من که پر ندارم

من پر داشتم
اما خبر نداشتم
...
پراندی
پریدم

...652...


ترجمه ی نگاهت با من

کافی است سیگارت را دود کنی
سه قند در چایت بریزی
دست چای در کمر باریک استکان گرم می شود
به رقص

تو نگاهم کنی
آرام بگوییم
سرد نشود
...
همان لحظه
درست همان دم
من واژه واژه یادداشت برمی دارم
نی نی چشمانت را
داغِ داغِ داغ

...651...



دلم ندونم کاری می خواد. از همونا که وقتی انجامش می دی نمی دونی بعدش چی می شه ولی اقلا همون موقع بهت خوش می گذره.... خعیلی هم خوش می گذره
این یه ذره احتیاط چی بود که بعد از یه عمر کله شقی انداختی تو خلقیات ما..... هــــــــا خدا؟؟؟؟

...650...


در و که باز کرد گفتم اوخ اوخ این در بدجور به جیر جیر افتاده. خوبی؟
چادرش افتاده بود روی شونه ای که کیفش بهش آویزون بود. یه دسته ی روسری اش رو گذاشت لای دندونش و با دست دیگه اش گره روسری اش رو سفت کرد... موهاش از کنار روسری گلدارش بیرون زده بود و من دیدم که چقدر پیر شده ....
_شکر خدا خانم جون خوبم... نفس که هست یه لقمه نونم می رسه شرمنده ی این زبون بسته ها نباشم باقی اش بمونه
_ بیا بشین گرم شی. ا...ز اون چه خبر؟
_ خوبه ... اونم پا به پای نفس تلاش می کنه واسه بریدن و من هنوز می دوم برای نمردن
_ خدا نکنه بمیری این حرفا چیه سر صبی؟
_ فک نکنم بمیرم خانم
_ چرا؟ چطور؟ مرگ و زندگی دست خداست
_ درسته خانم جون ولی من ازش پرسیدم اگه بمیرم اولین چیزی که می گی چیه؟
گفت : می گم امکان نداره اون تا منو تو قبر نکنه نمی میره
حکما یه چی می دونه خانم جون که اینومی گه.... ولی من بعد از مرگش کلی گریه نذر زندگی نکرده ام دارم که باید ادا کنم
فرصت خوبیه

چایی ته استکانشو هرتی کشید و همونطور که داشت بلند می شد گفت:
لعنت بر دل سیات شیطون ادم چه حرفا می زنه!
فک نکنی هم رو نمی خوایم ها!

_ نه عزیزم خیالت راحت اینا نمک زندگیه...... راستی دیروز غذات خیلی شور شده بود دقت کن موقع نمک ریختن.... نمک سم سفیده زن

...649...


خودم را به خدا سپردم
رویاهایم را به ناخدا
و اینگونه بود که غرق شدند آرزوهای زمینی ام
در چشمانی که
تا تو بیشتر را نمیبینند

ای مرز ناشناخته ی آسمان و دریا
هزاری نفس بگیرند چشم هایم
تاب نمی آورند دوری ات را

... یا در دریای چشمانت غرق می شوند
یا تا آسمان سینه ات پر می کشند

ساده از نفس می افتند
آرزوهای زنی
که شنا نمی دانست
و سالها بر فراز اقیانوس زندگی می کرد

...648...


یک روزهایی هست که مدام بین زنانگی و انتقام.... منطق و احساس.... وجدان و شکست .... غرور و نیاز دست و پا می زنم . یک روزهایی مثل امروز و باز به این جمله می رسم که من زنم ، احساس و منطق را با هم دارم دست وجدانم را حتی در بن بست شکست رها نکرده ام هرچند که نه شکست را می شناسم نه به بن بست ایمان دارم ، غرورم را دوست دارم عاشقانه اما نیاز دارم به تمام انچه که زنانگی ام را بنوازد، متنفر که می شوم اشکم زلا...ل تر است ! شجاعم اگر دستانم نلرزند و خوب فریاد می زنم اگر بغضم اجازه دهد .... سگ مصبند این "اگر" های زنانه ام که ماهی مدام مرتبه پریود می شوند دردناک ...یک روزهایی هست مثل امروز که با خودم می جنگم اما حریفش نمی شوم.... هر دو از نفس می افتیم و خودم از آن گوشه ی اطاق دهانش را کج می کند که : هاای دیوانه ! خسته شدیم فردا در موردش فکر می کنیم .
می گویم : قبول اما اگر .....
می گوید: خفه! من درد دارم تو نداری؟ یک فنچ زنی و چه جانی داری...........
می گویم : این جمله آشناست
می گوید: به خدا فردا روز خداست

...647...



زین پس پشت تمام علامت های سوال زندگیم را صاف خواهم کرد
کمر خمیده از پس این همه بی جوابی روزگار بر نمی آید
تعجبی نیست
این روزها که می گذرند هیچ چیز عجیب نیست
حتی لبخندهای بی معنی من
حتی نگاه های پرمعنی تو

...646...


شما هنوز در حصری و ما همچنان اندر خم همان کوچه که بودیم مانده ایم .... دروغ چرا دو خممان را گرفتند و ما هم به خاک نشستیم
شما هنوز در حصری و ما همچنان به سینه می زنیم که اهداف ما این نبود و آن بود
شما هنوز در حصری و ما همچنان به شما وفاداریم
وفاداریم که نشد حرف می دانم اما چه کنیم
شما که اسیر شدید عقده ها آزاد شدند....نشان های سبزمان را به هر نیت و رنگی آمیختند تا ما کمرنگ شدیم
کم رنگ شدیم و نشستیم به دل جوانه می کاریم تا شاید سبز شویم باز
راستی انجا که هستید حالتان خوب است؟...؟؟
می دانید دلمان برای حرف هاتان تنگ شده... حرف هایی که پر از مهر بود و جوانمردی و آزادمنشی... چه شوری بود و چه هیاهویی... چه بزرگوار و افتاده ... چه غران و صبور بود همه چیز... چه نجابتی در چشم های خشمگینمان بود... خیره ماندیم آنقدر تا باد هر کداممان را برد یک سو.... زنجیرمان باز شد اما به خدا که شک ندارم با اشاره ی شما باز حلقه حلقه زنجیر خواهیم شد........ همان زنجیره ی سبز که تمام درختان شهر را سرفراز کرد و ما سبز شدیم و آنها تبر شدند

که اگر جز این بود شما در حصر نبودید ........ و ما این همه تنها و دلتنگ نبودیم ....

ما ستاره دار شدیم........ شما تک ستاره

روزی آسمان این همه تبر را باز شب خواهیم کرد........ شبی پر ستاره

و جوانه جوانه آزادی را با شما در خاک میهنمان خواهیم کاشت...

سبــــــــــز می شویم دوباره

...645...


اینجا هوا سرد است
آنجا آفتابی است هنوز؟

سنگ فرش کوچه ی ما شکسته و خشک است
استخر شما آبی است هنوز؟

من می خوابم و جغد زار زار می زند
رختخواب شما نارنجی است هنوز؟

... اینجا نفس می کشم اما زندگی مرده است
دلبر شما از اندکی بودن من شاکی است هنوز؟

آنجا کجاست که برای من جا نبود و نیست
ما که رفتیم ... بزم هاتان گاه گاهی است هنوز؟

دوشنبه ها و پنج شنبه های من سیاهی است
جمعه های شما رو به راه و رویایی است هنوز؟

یا رب ! گمانشان که دنیا هرکی به هرکی است
گاهی نشان بده که ما را خدایی هست هنوز

...644...



چشم به زانوانم دوخته بود 
 من ِ سربه زیرمن ِ
چشمی که تری ِ زنانگی ام را مدام به رقص می آورد

تار بود زمان
زمین خوردم

بغض زنانگی ام سرریز بود
باران شدم

تر شد زمین 
تار می زد زمان

تازه شدم
زمین و زمانم همبستر 
زندگی آبستن جوانه 

آری
آری

آن شب که با زمین خوابیدم 
سبز شدم
روییدم

...643...


من ساده تر از آنم که فریبم دهد دنیای رنگارنگ آدم ها
برای خوش باوری من
دروغ هاتان هم باید رنگ سادگی داشته باشد

مثلا فریب صورتی نمی خورم
من سپید را آسان باور می کنم

یا حتی لباس شب و تور نمی پوشم
ساده می نشینم
ساده می خوابم
... ساده بیدار می شوم

ساده شو
تا باور کنم
حتی فریب بخورم

...642...


شرط کرده ام با دریای طوفانی سینه ام
که موج موج گلایه ام از اهل روزگار
گوش ماهی لبخندت را اگر دور کرد
از ساحل یکدست نگاهم
شن بگیرم به حنجره ی چشمانم
و سکوت روح سرکش زنی در رگ هایم
که گاه چادر به سر فرار می کند از سایه های سیاه
و گاه برهنه و رام سر می نهد بر زانوان عاشق ترین پادشاه

این بار خطا کرد اگر
... بی چون و چرا
تو برو
من می دانم و او که آزرد تو را

...641...



آیین من نوازش دستان زمخت دخترک گل فروش و موهای چسبناک مرد کوچک فال فروش است.
دین من سکوت در برابر هجوم سایه های دیندار است و صبوری لب هایم آن زمان که به خاطر باورهایم به حماقت متهم می شوم.
حال که کسی درد دل هایم را هم نمی داند بر دلم دست نوازش می کشم و به سکوت می خوانمش که همانا این همه درد در برابر لبخند فرشته ای در خیابان که به دنبال کودکی های پیر شده اش می گردد هیچ است........ هیــــــــــچ

انسانیت را جشن بگیریم روزی بی هیچ کتاب و در هر مکانی ........... عید من محال است ؟
نگو که محــــــال است

...640...

سنگ سار شدم در چشمان بی دین ترین داوران ِ دوران
زخمی شدم
خم نشدم

سنگ ها بر جانم خورد
به جان خریدمشان
از بند گریختم
سنگ را روی سنگ بند کردم
در بی بند و بار ترین میدان شهر

... پلی ساختم
سنگ اما دل تنگ
از خودم تا خــــــــدا
تا آغوش "تو"
بی ادعا ترین مرهمِ همراه ِ روزهایی که
هیچ کس محرم نبود

...639...


از کجا می بایست که بدانم روزی
در میان شب ترین ِ روزها
گل شب بویی هست
که ته جنگلی سوخته از تنهایی
دل به بی تاب ترین شب تاب دل من می بندد
و دلش می گیرد از ندانستن معنای گس لبخندم
یا کنار نامدارترین مردم این مُردستان
بوسه ی عاطفه را
می نشاند روی پیشانی غم نامه ی من
تا دلم گرم شود در هوای سرد یک قبرستان
... به تماشای نگاه گرمش

...638...



صبر برای من هرگز نشان بردباری نبود.... زمان دادن و تاخیر در تایید هر آنچه که دوست نداشتم باورش کنم بود

...637...

گاه می نشینم کنار باغچه ی " آنچه گذشت"
مرور می کنم هرچه بود و هست
جالب است

در شلوغ ترین خیابان ها
گرم ترین خانه ها
کنار مهربان ترین دوستان
و آغوش عاشق ترین ِ مردها
من تنها بودم
ترسیده بودم
...
نفس چراهایم خام از نیمه راه بند آمد
تا کال سینه ام به گنداب توجیه هرچه نبود نرود

سکوتم شکوفه های لبخند را بر گونه ام کاشت
تا بلند شود بی نیازی ام

و نیازم زنده به گور شد به دستان تاریخ متمدنانه ای
تا نجیب بماند جد پدری ام

نمی دانم
امروز
به راستی بی نیاز شده ام
یا نیازم ریشه سوز شده در غرور تنهایی ام

برای دور شدن من
بهترین راه همین مسیری است که انتخاب کرده ای
دمت گرم و دلت خوش باد

...636...



تقسیم بر هیچ می کنی مرا
حاصل قسمتش تمام من است
ناب و دست نخورده
خطی که روبرویم می کشی چطور؟
 پاک می شود؟

...635...



من وجب زده ام روزهایی را که با امواج خنده ات
کوتاه می شوند
به قدِ نفس های تو
تا گوشه ی لب های من

این بار که آمدی
لبخند ممنوع است
شاید زمان بلند تر کند
شب های بودنت را

...634...



دلتنگ که می شوم تازه می فهمم
دنیا اصلا جای کوچکی نیست
تو نیستی
چه فرق می کند
خیابان
کوچه
شهر
یا کشور

...633...


من "خود"ی را دارم
که زمین راز مگویش شده و زمان زیر سرش خوابیده
خود من هم چونان موهایم لَخت و آویزان است
از طناب نخ نمای مردمی پر کینه که نمی دانستند
من همان معجزه ی بیدارم
در تکاپوی همخوابگی خاک با دخترکی
زنده به حجله ی بی بختی قبر تن داده

بی جهیزیه و بی سور و بساط
من عروس خاکم
... و "خود"ی را دارم که "خدا" را دارد

بی جهت از پی من هلهله و دف نزنید
که به بستر بکر تن من
چراغانی ماه و کرم شب تاب بس است

...632...



بساط خیالم را می برم جایی دور
پهن می شوم رو به روی نور
تا خیال همه راحت شود از زندگی خیالی زنی
که رویا می بافد اما نمی فروشد به زور

پریشان هم نیست
زنی خوش خیال که دل به عطر تو بسته
و هوایت که مدام بی تو در حوالی ام نشسته

... این بار اگر سراغ رویاهای دست بافتم را گرفتند
بی هراس از قضات بی کلاه مردمان شهر ِ سرد
به سان دوره گردی ماهر
کف زنان
فریاد می زنم

شهر شهر فرنگه
خوش آب و رنگه
از همه رنگه
چرا این دل من انقده تنگه

می خوای که حاشا بکنی راز منو؟
بی دل و رسوا بکنی حال منو؟
می خوام بگی من بدم و تو خوبی؟
یا که بگی من شبم و تو نوری؟
می خوای سرت رو ببری تا کجا
تا اونجا که رسوا بشن کلاغا؟

به خودت سختی نده مرد جوون
انقده سرک نکش همسایه جون
بیا تماشا بکن این شهر غمو

تا ببینی رویای من غرور داره
خیابوناش مهتابی ِ بلور داره
عابر بی عبور داره
یه مادر صبور داره
مردمون حسود داره

رویای من خصوصیه، عمومی نیست
پشت درش یه راه داره بیراهه نیست
رویای من زندگیه ، خیالی نیست
مثل تو و حرفای تو زیادی نیست

رویای من روزای تاریک ولی شاد داره
شب های نورانی و دلگیر داره
درد داره
دوا داره
خیال نکن غریب شده کنار من
خـــــدا داره!

رویای من زنونه است
پشت تمام صبر من بهونه است
سکوت من صدا داره
صدای من جوهر بی قلم داره
واژه داره ... شعر داره
تک تک واژه هام شناسنامه داره

رویای من اصیله
یک صبح بی بدیله
کلاتو بردار و برو
اینجا برای کاسبی ات صقیله

رویای من فرنگی نیست
مثل هوای تو ی در به در
پی دورنگی نیست

خوب دیدی؟ پسندیدی؟
بارتو بردار و برو
رویای من مسلمون و مسیحی نیست
مثل شما جنسیت و سیاسی نیست
منم منم های شما رو نداره
بزن و ببر های اونا رم نداره

رویای من .... منو داره
زنی که پشت لبای خندونش یه دنیا درد و غم داره
نفس داره
هوا داره
یک دل سر به راه داره
یک یار با وفا داره
رویای من اشک داره
اسم داره
گیسو گلاب شهر من
عشـــــــق داره
برای تو بغض داره
اما بگم: آه نداره

رویای من زنجیر داره
عهد داره
قول داده
قسم داره
فروشی نیست
صاحاب داره
شاعر بی کتاب داره
سوال داره
جواب داره
یه مرد خوش حساب داره

رویای من به درد هرکی بخوره
با مردم حسود شهر سردتون کار نداره

...631...


دستم نه
پایم نه
گونه ام تاول زده
از کندن چال لبخند دور از تو

گفتمت من زن روزهای سختم با تو
... اما چه کنم سخت است روزگارم بی تو

بابا

...630...


بیا بدویم تا انجا....... !
سایه ی ابر کوچکی که قهر کرده با آسمان

اگر من زودتر رسیدم
همانجا که هستی بمان
دست ابر را می گیرم و تا آغوش تو باز می گردم

اگر تو زودتر رسیدی..........
اگر تو زودتر رسیدی ..........
که دیگر ابری با آسمان قهر نخواهد کرد!
... و زمین تمام سیراب می شود

انوقت من کجا بایستم؟
تکلیف دست هایم چه می شود؟

اصلا فراموش کن!
بیا کنار هم آرام قدم بزنیم
ابرها خسته می شوند
با آسمان آشتی می کنند
من به قدم های تو کنار رد پاهایم ایمان دارم

...629...

دل من سال ها کارگری بود
با دستان خسته
و چشمانی ورم کرده

ارتقا نگرفت
پُستش پَست شد
افتاد
شکست

... ان روزها نان به خون کارگری اش می زد
و امروز به وجدان کاری اش

دل من کارگر ساده ای بود
چشم به هیچ نداشت جز دلی همپا

دل من مزدش را از تو نه
از خدا گرفت

...628...



کاش کسی می گفت سرزمین من کابوس مردمی است در سرزمینی دور و آرام

آن روز امید داشتم

که روزی مردمان خوشبخت بیدار می شوند

و این کابوس تمام.............
ما کابوس های در به دریم....
بیرون یا درون ...

غربت زده ایم ...

آواره ایم

...627...



ما قربانی شدیم ................. و حالا همه چیزمان قربانی ِ قربانی شدنمان می شود ........... حقیقت عجیب تلخ است قربان!

...626...


سرتاسر مساحت اغوش من
بی شماره ی نفس های تو
فاعده ی قلبم را به هم می ریزد

بیا برویم برای خودمان گوشه ای دنج بسازیم
بی نیاز از نقاله ی نَقل و نُقل
زیر سایه ی گلبرگ دست هایت

پروانه ای را دیدم همانجا از پیله اش جدا می شد
پرسیدم:شاهد پیوند دست هامان می شوی؟
...
زود است کسی بداند
اما او لبخند می زد
به گمانم مدیون دست های توست
درست مانند گونه های من

...625


به نام خدای صبر نگاهت
بی قراری های روزها آرام می شوند
آرام ِ آرام که نه
نجیب می شوند
حرمت چشمانت را نگه می دارند
که سو سو می زنند تمام دلهره هایم را

به نام خدای قدرت دستانت
لرزش دستانم تمام می شوند
تمام ِ تمام که نه
... کز می کنند میان انگشتانت
تا آبرو داری کنند
کنار امن شانه هایت

به نام خدای بودنت
بودنت

بگذریم................
بگذار راز آفرینش نفس هایت
بماند کنج لب هایم
و باد نبرد بوی تو را
حتی اندکی دورتر از رگ گردن من
همانجا که خدایم نشسته

به نام خدای وجودم
می نشانم تو را همان جا
آرام تر از نسیم
نزدیک تر از نفس

دور نشو

...624...


چشمان تو برای این همه بغض ناشی و
چشمان من برای ناشی گری های تو بی تاب

حالا تکلیف دل بی صاحاب من چه می شود
که نه بغض تو را تاب دارد
و نه بی تابی های مرا

شاید باید بروم
می گویند خاک سردی می آورد
تنها مانده ام
... چه خاکی به سر کنم؟

...623...


طایفه ای است در وجودم
که عزا را پا می کوبند و کِل می کشند
مرده را بدرقه می کنند رقص کنان
تا حجله ی زمین
آواز می خوانند به شادی روحش
آب پاشی می کنند به گلاب خاطرات
و شعر خیرات می کنند برای صبر بازماندگان

طایفه ی عجیبی است
...قلب یکی روی چانه ی دیگری خالکوبی شده است
بغض که می کند این... آن دلش می شکند

حکایتی است رسم هاشان
سفره پهن می کنند از این سر تا آن سر رویاهاشان
دل کباب با سوپ دل شوره

تا مرز خفگی می خورند و سر می کشند
از حال که رفتند
لنگ لنگان
می روند
.
.
.
من می مانم و جای کفش هاشان که باید پاک شود

پاک می شود مگر؟

...622...


آدم است دیگر .... گاهی تنش می لرزد و دستش سست می شود و نطقش کور می شود و قلمش و می شکند و پایش بی جان می شود و می نشیند ..... نه .... می ترگد سر جایش
آن وقت هیچ غلط اضافی نمی کند.... رباط می شود تحت دستور زندگی
به قول بنفشه " کـــــــور به روتون نگاه کنم " اگر بخوام باعث دلواپسی بشم ..... حالمم خوبه خــــــــــــــوبه ...آه آه... ببیند دارم می خندم ... گاهی هم اگر اشکی هست اشک شوقه
فقط نفس ندارم....... اونم از سن و سال بالا و بی تحرکیه

آدم است دیگر .............. نمی دونم چرا یه هو وسط گلایه یاد بنفشه افتادم شاید چون خیلی دوستم داشت و این روزا به این همه دوست داشتن شدید محتاجم
به کسی که بشینه مثل بنفشه سرمو بذارم رو زانوهاش و براش حرف بزنم و اون نصیحتم نکنه... اشتباهامو به رخم نکشه.... موهامو نوازش کنه و حرفام که تموم شد بگه : نازی خــــــانِم جان صداتو خیلی دوست دارم وقتی صدات تو خونه نیست انگار هیچ کس نیست... همیشه حرف بزن برام

نمی دونم شاید الان اگه بنفشه هم بود دیگه تحمل حرف های منو نداشت بس که تلنبار شدن تو این سر وامونده.... تو این دل در به در
راستی راستی.... در به در شدیم رفت

تمـــــــــــــــــــــــام

...621...



امروز که بغض داشتم
امشب که اشک ریختم
دیگر نپرسیدم " چرا"
حواست که هست....... خــــــــــدا

...620...



کم کم باورم می شود که تمام سهم من
همین است که نیست
و تمام دارایی من
زندگی است که به داشتنش نمی ارزد
 ..... کم کم باید باور کنم
شاید تمام شود
این همه نا تمام

...619...



تو آنقــــــــــدر خوبی که خوشبختی کوچک ترین سهم توست از فردا

تو انقــــــــــدر زلال و روانی که ارزنی در وجودت فرو نخواهد رفت

تو آنقـــــــــدر بزرگی که روزگار کوچک ترین موجوداتش را در برابر تو فرستاده

تو آنقــــــــدر امنی که خداوند من را به شانه های تو سپرد

...618...



دستانم به آسمان بود در قنوت صبر
کبوتری از فراز نمازم گذشت
سپید شد دستانم
قبول شد صبرم
"تــــــو" در سجاده ام بودی

...617...


گاهی قرارهایمان را باید بگذاریم لب کوزه ، آبش را بنوشیم تا دست کم در قربانگاه زندگی از تشنگی نمرده باشیم..... مثلا سر بلند کنیم که روی پای خود هستیم تا بمیریم یا مثلا به هیچ کس نیازی نیست و اصلا ملالی هم نیست .... گلایه کدام است این ها همه رسم روزگار است و ما هم پایبند سنت های او هستیم.

من تقاص این روزها را خواهم گرفت
من روی تمام این شب هایم علامت گذاشتم تا یادم نروند
من بی شک به خودم شک می کنم به خدایم نه!

بگذار کفتارها پایشان را دراز کنند و منتظر لاشه ی افتاده ی من باشن...د
من ایستاده می میرم
من ایستاده می میرم
من ایستاده می میرم

...616...


کودکی من که پر بود از سفر به جنوب و

شیشه های ترک خورده ی قطارهای قراضه
و نصیحت پدر

_____ به ایستگاه که رسیدیم پرده ها را بکشید ______

... پدر می گفت و من سرک می کشیدم باز
تا ایستگاه بعدی و مردمی که دست می جنباندند

چند بار گفت؟
چرا یاد نگرفتم
که بعد از هر ایستگاه
از همان مردمی که دست تکان می دهند
احتمال پرتاب سنگ بسیار است؟

با این همه شیشه ی شکسته و خلوت ترک برداشته
چرا هنوز می ایستم
و لبخند می زنم به رهگذران؟
چرا آدم نمی شوم به شیوه ی انسان ها؟

دستم رها شد
چشمانم سیاه شد
دلم شکست
در ایستگاه ارواح جاماندم

پدر
اینجا حریمی ندارم تا پرده اش را محکم ببندم
اینجا بی حرمت ترین مردم سوزن بان قطار رسیدن به خدا شده اند.
پرده اینجا ممنوع است
شرافت را ابتدای ایستگاه از تنشان می کنند
سبکبال از صلیب بالا می روند
برای ریختن منی هاشان بر سر منیت هاشان
تا گردن وجدانشان بر صلیب خم نشود

اینجا مسافرخانه ای است که بردن شرافت به آن ممنوع است
سنگت می زنند
سیاهت می کنند
پاداش می برند
زاهد می شوند

من در کوپه ی خودم نشسته ام
حریم تو را هم می شکنند
زاهدان بدون ریش و بدون حجاب ایستگاه ارواح

...615...



گفتم: از اینجا خلاص شوم انتقامم را از روزگار خواهم گرفت ... خندید...
گفت: روزگار همان قحبه ای است که چشمت را سیاه کرد.... تو و انتقام از قحبه؟

راست می گفت: روزگار قحبه ای است که چشمم را سیاه کرد و با دلالانش به من خندید

...614...


بعضی جمله ها آنقدر آشنا و تکراری اند
که گفتنش را نیازی به زحمت نیست
می دانم
می فهمم
یاد گرفته ام
عادت دارم
...
بزرگ شدم
درک می کنم

می روم

...613...



فروغ جان ! مرا ببخش که صفحه های کتاب تو قلک پس اندازهایم شده.... آنقدر اینجا بوی غربت می دهد که جز تو دست هیچ دوستی رازدار زندگیم نیست .

شاد زی آسمان ها را ......

...612...



گاهی یک "سلام" چنان سردت می کند که که می لرزی و می خواهی به دنیا بگویی "خدا نگهدار

...611...



به سرشان زده گوش هایم
صدای پای تو هیچ
نمی دانم کیست مدام در می زند
ریز و خوش اهنگ

جز تو کسی قرار نیست بیاید
تو هم که رفته ای

همان است!!
به سرشان زده گوش هایم

...610...

نبودنت چندان سخت نیست
با لیوان تو چای خوردن هم عالمی دارد

نخند!
هنوز نفهمیدی؟
لب هایت را جای گذاشتی
... رفتی

...609...


سخت است ساده دل بستن

ساده می آید
ساده می نشیند
ساده می خندد
ساده می رود
...
مثل فوت کردرن شمع تولد
مثل بیدار شدن از خواب
یا شاید شبیه مرده به دنیا آمدن یک بره آهو

به همین سادگی
و تو فقط می توانی برای دلت آه بکشی
آهوی تیزپایی شوی و از مزار دلت دل بکنی

...608...



وقتی که خودت هیچ فرصتی نداری تا حتی از دست بدهی به ناچار این تویی که فدای فرصت های دیگران می شوی تا مبادا از دست بدهند..... نامش را می گذاریم عشق ... زندگی... چه فرق می کند!

مهم این است که تو یک فدا شده ای
و این یعنی دیگر هیچ چیز مهم نیست

...607...


خیالم راحت است
همان بهتر
نمی بینی... نمی خوانی ناله هایم را
هیچ کس نداند تو می دانی
من بسیار مغرورم
به تو هم نیاز ندارم
... آنقدر بزرگ شده ام
که دیگر درک می کنم
ترک می گویم
اما نمی شکنم
کمی تَرَک می خورم

راستی یادت نرود
برای پیرهنت عطری تازه فراهم کن
من بوی تنت را حتی به تو هم نخواهم داد

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

...606...

گفتی صبور باش
گفتم به روی چَشـــم
گفتی بغض نکن ، بخند
 گفتم به روی چَشـــم
گفتی چاره نیست یاریم کن
گفتم به روی چَشـــم
گفتی گرفتار کفر شدی ایمانم بده
گفتم به روی چَشـــم
گفتی که خسته ای توانم بده
 گفتم به روی چَشـــم
گفتی که چشم ببند بر نبودنم
گفتم نمی شود
گفتی به دل نگیر این که نیستم
گفتم نمی شود
گفتی که باید بروم دم نزن خموش
گفتم نمی شود ، نمی شود که نمی شود
 رفتی و کور شد چشم دلم
 گفتم به روی چَشـــم

...605...

نمی گویم نمی رفت
 به هر حال امده بود که برود

گناه از لبخندهای من است
گناه از صبوری های من است
گناه از این گردن برافراشته است
نمایش بی نیازی محض که خفه کرده تمام نیازهایم را

نمی گویم نمی رفت
اما
اگر می دانست بی او به سر بردن چه دردناک است
اگر می دانست این همه بغض دارم و آسمان هم مدام می بارد
یا شاید اگر می دانست بدون او دست و دلم به زندگی هیچ
به مرگ هم نیست

کمی آرام تر می رفت
شاید کمی آرام تر در را می بست

مدارا برای این روزها بود
مدارا نکرد
در را به هم کوبید
دلم از هم پاشید

رفت

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

...604...

روزی که امد "سایه" بود
زنی که آفتاب نداشت

سایه به سایه اش بود
سایه اش سنگین شد
تقصیر او نبود

روزی که می رود
"سایه" است
سیاهیه دفتری از شعر
... ردی از جوهر
روی سطرهای زندگی بدون صفحه

زنی که "آفتاب"ندارد

و به احتمال زیاد
جای می گذاردش
یادش می رود

یادت می رود
می روی
نمی بری اش

نمی بری ام


...603...


حکایت این روزهای من شکایت نیست
بلانکلیفی باد است با هوا

تازه نشسته بودم سرمشق می گرفتم "دوستت دارم" را
تازه لبخندم شکوفه زده بود در شوره زار چشمانم
تازه یاد می گرفتم باور یعنی شانه های تو

میانه ی زمستان است
پاییز با هوای دلم چه کار داشت
داغ دیده  آغوشم
برف و بارانی است سینه ام
خشک شده لب هایم
چهار فصل را سرگردان کردی در وجودم
انصاف نیست

حکایت این روزهای من
روایت عطر توست
نه در آغوشت
که کنج پنجره ام

امروز کبوترها گرسنه رفتند
تو که نیستی
دستانم نه به آب می روند نه به دانه
به باد می روند

انصاف است؟
من لب تشنه باشم
کبوتران ناامید
تو رویای کسی را چهل گیس کنی
که هیچ کس نیست

هرچه زمین را آب می زنم
هوا را عود
نه رد پایت از این خانه پاک می شود
نه بوی پیرهنت می رود
چه سود؟
وقتی که زمین و زمانم در میانه ی
دیروز و فردا
به اشاره ای از تو فرسود

گلایه نمی کنم
رسم روزگار ترسیم لبخند عجوزه ای است حسود
در آسمان سینه ی زنی
که با شیشه ی عطر تو مست می شود
وبا شمارش نفس هایت  در خواب
حل می کند معادله ی از دور دوست داشتن را

به جواب نمی رسد گاهی
دو دوتایش در وجود تو همیشه یک است
می شود تمام تو
گوشه گیر شانهایت می شود که مدارد
قاعده را از دست می دهد
وتر می شود میان دو ضلع داشتن و نداشتنت
کلافه ...می زند زمین و زمان را با بغض خفه می کند
و باز
از شیشه ی عطر تو که جامانده مست می کند

سگ دو می زند میان کوچه های آغوشت
 زیر اواز می زند نفس هایت را
زیر پیمانش نمی زند اما

من بی شکیب شده ام راست گفتی
باور کن اما
نداشتنت در اوج داشتنت
آسان نیست
آینه  با من قهر کرده
زیبایی از صورتم رفته
پای حوصله  از گلیم طاقتم دراز تر شده

سر می روند ثانیه هایم در حرارت دستانت
میان گیسوان شانه نکرده ام
سپید می شود سرم
نه به تور بخت
که روزگار مرا به عقد تو دراود
در محضر احساسی که شاهدانش
ناخن می سابیدند به زندگی که از توست
و با تو نیست

نمی شود که نمی شود که نمی شود

به خدا خواستم گلایه نکنم
می خواستم ینویسم وقتی که نیستی هستی
می خواستم بنویسم کنار دلتنگیت می مانم
می خواستم بنویسم انگار نه انگار رفته ای
تو کنار منی
خواستم ........... نشد

حق بده
تو نیستی و من هنوز دو دنیا نهال نکاشته در دستانم مانده
نکند آفتاب بر دریا نتابد و
باران با خاک قهر کند و
این همه نهال دستم را ببندند
از باغچه ی آرزوهایت؟

گفته باشمت
آرزوهای من هیچ
تو اگر به رویایت سلام نکنی
من از هیچ پلی برای رسیدن به خدا عبور نخواهم کرد
زمین گیر می شوم کنار خاطره ی بوسه ات
و رسوب می شود بودنم به جرم تمام نبودنت

اگر آمدی به رویاهامان سلام می کنیم
اکر نیامدی
همتی کن گوشه ی دفتر آسمان بنویس
تو  رویایت را بوسیده ای
تا صدای خنده هایت بپیچد باز در خانه ی خاکیم
و ببارد آرامشت بر سنگی که بر سینه ام خواهد نشست



۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

...602...



!آدم است

به سرش می زند که زمانش سر رسیده
که باید برود
که دیگر ماندن عاقلانه نیست
که دیگر نوشتن عاشقانه نیست

زن است
آدم است
 ماندنی نیست
باید برود

 گاه به آغوش مرگ
گاه از آغوش مرد