۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

...640...

سنگ سار شدم در چشمان بی دین ترین داوران ِ دوران
زخمی شدم
خم نشدم

سنگ ها بر جانم خورد
به جان خریدمشان
از بند گریختم
سنگ را روی سنگ بند کردم
در بی بند و بار ترین میدان شهر

... پلی ساختم
سنگ اما دل تنگ
از خودم تا خــــــــدا
تا آغوش "تو"
بی ادعا ترین مرهمِ همراه ِ روزهایی که
هیچ کس محرم نبود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر