شرط کرده ام با دریای طوفانی سینه ام
که موج موج گلایه ام از اهل روزگار
گوش ماهی لبخندت را اگر دور کرد
از ساحل یکدست نگاهم
شن بگیرم به حنجره ی چشمانم
و سکوت روح سرکش زنی در رگ هایم
که گاه چادر به سر فرار می کند از سایه های سیاه
و گاه برهنه و رام سر می نهد بر زانوان عاشق ترین پادشاه
این بار خطا کرد اگر
... بی چون و چرا
تو برو
من می دانم و او که آزرد تو را
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر