۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

...606...

گفتی صبور باش
گفتم به روی چَشـــم
گفتی بغض نکن ، بخند
 گفتم به روی چَشـــم
گفتی چاره نیست یاریم کن
گفتم به روی چَشـــم
گفتی گرفتار کفر شدی ایمانم بده
گفتم به روی چَشـــم
گفتی که خسته ای توانم بده
 گفتم به روی چَشـــم
گفتی که چشم ببند بر نبودنم
گفتم نمی شود
گفتی به دل نگیر این که نیستم
گفتم نمی شود
گفتی که باید بروم دم نزن خموش
گفتم نمی شود ، نمی شود که نمی شود
 رفتی و کور شد چشم دلم
 گفتم به روی چَشـــم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر