۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

...616...


کودکی من که پر بود از سفر به جنوب و

شیشه های ترک خورده ی قطارهای قراضه
و نصیحت پدر

_____ به ایستگاه که رسیدیم پرده ها را بکشید ______

... پدر می گفت و من سرک می کشیدم باز
تا ایستگاه بعدی و مردمی که دست می جنباندند

چند بار گفت؟
چرا یاد نگرفتم
که بعد از هر ایستگاه
از همان مردمی که دست تکان می دهند
احتمال پرتاب سنگ بسیار است؟

با این همه شیشه ی شکسته و خلوت ترک برداشته
چرا هنوز می ایستم
و لبخند می زنم به رهگذران؟
چرا آدم نمی شوم به شیوه ی انسان ها؟

دستم رها شد
چشمانم سیاه شد
دلم شکست
در ایستگاه ارواح جاماندم

پدر
اینجا حریمی ندارم تا پرده اش را محکم ببندم
اینجا بی حرمت ترین مردم سوزن بان قطار رسیدن به خدا شده اند.
پرده اینجا ممنوع است
شرافت را ابتدای ایستگاه از تنشان می کنند
سبکبال از صلیب بالا می روند
برای ریختن منی هاشان بر سر منیت هاشان
تا گردن وجدانشان بر صلیب خم نشود

اینجا مسافرخانه ای است که بردن شرافت به آن ممنوع است
سنگت می زنند
سیاهت می کنند
پاداش می برند
زاهد می شوند

من در کوپه ی خودم نشسته ام
حریم تو را هم می شکنند
زاهدان بدون ریش و بدون حجاب ایستگاه ارواح

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر