گاهی دلم
روی تمام بودنم
بالا می آورد
همه ی آنچه را که فروخورده بود
با حرص
از بغض
گاهی درست
مانند زمانی که تو
می بینی
... اما نگاه نمی کنی
می شنوی
اما گوش نمی کنی
تو مانند او می شوی
و من باز همانی که سال ها می بخشیدم
او را
و من را مجازات می کردم
به جرم احمقانه ترین صبری که سنگ صبورش
کسی نبود جز من
و فراموش می کردم
همه ی انچه را که
هرگز از یاد نبردم
آخر تمام من شده بود
کشیدن دردی که تابلویی بر دیوار هیچ کس نشد
جز امروز
که باز آیینه ی تمام قد دیروزم شده ام
خسته ام
و از این خسته بودن
بسیار خسته ام
روی تمام بودنم
بالا می آورد
همه ی آنچه را که فروخورده بود
با حرص
از بغض
گاهی درست
مانند زمانی که تو
می بینی
... اما نگاه نمی کنی
می شنوی
اما گوش نمی کنی
تو مانند او می شوی
و من باز همانی که سال ها می بخشیدم
او را
و من را مجازات می کردم
به جرم احمقانه ترین صبری که سنگ صبورش
کسی نبود جز من
و فراموش می کردم
همه ی انچه را که
هرگز از یاد نبردم
آخر تمام من شده بود
کشیدن دردی که تابلویی بر دیوار هیچ کس نشد
جز امروز
که باز آیینه ی تمام قد دیروزم شده ام
خسته ام
و از این خسته بودن
بسیار خسته ام
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر